The Circuit of Love
در حلقه ی عشقAdd to Google' /

روزانه Journal

Blog Entry۸۸۸۸Apr 19, '08 4:30 PM
for everyone

روز ۸۸۸۸

اول اردی‌بهشت ماه جلالی

بلبل گوينده بر منابر قضبان

بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی

هم‌چو عرق بر عذار شاهد غضبان

سعدی

هر سال، برای من، اول اردی‌بهشت، روز شادباش و خرمی بوده‌است. ويژه آن‌که موسم گل است و دوره‌ی مل. اما امسال، حکايت چيز ديگری‌ست. اول اردی‌بهشت امسال، از آن روز‌های خاص عمر من است که مثل سال‌روز زاده‌شدن، چيزی گوش مردم را می‌گيرد و می‌گويد «عمر برف‌است و آفتاب تموز/ اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز/ ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر اين پنج‌روزه دريابی/».

هشت‌هزاروهشت‌سدوهشتادوهشت‌روز پيش از اين روز، در شب زاده‌شدن ايزد مهر، که ساميان‌اش شب يلدا می‌نامند –که در آرامی يعنی زاده‌شدن-، مصادف با شب هفده‌ام ربيع‌الاول –زاد روز سرور کاينات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت آدميان و تتمه‌ی دور زمان، محمّد مصطفی، صلّی‌الله‌عليه‌وآله‌و‌سلم-، مادرم مرا به دنيا آورد و پدرم مرا موسی نام‌کرد –که معرب משהاست، يعنی که از آب برگرفته-؛ می‌گويند موسی يکی از هفت تنی‌ست که بسيار نام‌ها بر او نهاده‌گشت؛ مادرش ورا يقوتئيل نام کرد –که يعنی خداوندش قوت داد-؛ پدرش ورا حبر ناميد –که يعنی دوست-؛ خواهرش ورا يرد لقب داد –يعنی که عبد-؛ برادرش ورا ابی‌زانو کنيت نهاد –يعنی که خراباتي-؛ مردمان‌اش ورا شميعا می‌خوانند –يعنی که شنوده شده- و برخی ورا طوبيا می‌گويند –يعنی که نيکو-؛ ما نيز چنان‌که هست، ورا کليم‌الله می‌گوييم- يعنی که با خدايش سخن گفت-.

مرا نيز، به همين‌گونه نام موسی، هم‌واره در پشت قرآن ماند و در شناس‌نامه‌ای که برايم گرفتند، نامم شد عرفان –يعنی که شناسا-؛ معلم‌ام مرا پاژنام، نيوشا نهاد-يعنی که شنيدار- و يار گرامی‌ام که مرا گيلاگیلا می‌نامد- که גילה در عبری يعنی شادمان-. سد حيف؛ که اما ما هنوز در مصر فرعونی اسيريم و موسی از ميانه‌ی قرآن درنياورديم؛ نه شناسای چيزی گشتيم، نه نيوشيدار رازی شديم؛ و نه در دل شادمانيم –که ديگران‌اند، جز ما، آنان که لاخوفٌ عليهم و لاهم يحزنون‌اند-.

تا امروز، هشت‌هزارو‌هشت‌سد‌و‌هشتاد‌و‌هشت‌روز زندگی‌کرده‌ام. در اين روزها، آرزوهای فراوانی داشته‌ام؛ و بايد اعتراف کنم که «شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا/ بر منتهای همّت خود کامران‌شدم/». امروز نيز آرزويی می‌کنم؛ آرزو دارم، تا زنده‌ام، وجودم برای دوستان، مايه‌ی آسودگی و آرامش باشد و برای دشمنان، مايه‌ی دردسر و رنج؛ بودگی‌ام به بی‌هودگی نگذرد و زندگی‌ام به نابودگی‌ام بی‌ارزد؛ اگر زنده‌باشم، ننشينم و اگر می‌ميرم، ايستاده‌باشم. خدايا... مرا در بستر مميران.

کام‌ناکام، چاره‌ای نيست، جز که فرعون بهيمی به نيل الٰهی غرقه‌کردن و موسی جان را، از صحرای شبانی به وادی ايمن فراخواندن، که درختی‌ست آن‌جا، سخن‌گو، از آتش گل داده و از گلنار خويش، سرمست.

ای موسی جان شُبّان شده‌ای

بر طور برآ ترک گله کن

سی‌پاره به کف در چلّه‌شدی

سی‌پاره منم ترک چله کن

جلال‌الدّين محمّد بلخی


Blog Entryدو شعر ِ زمستانیFeb 13, '08 3:02 AM
for everyone

دو شعر ِ زمستانی

هردویِ اين شعرها مربوط به چند هفته‌یِ برفی ِ گذشته هستند. يکی را پيش‌تر، در همان هجوم نخستين برف زمستان، در شبی که به ديدار استاد عبدالرضا مجدی[i] رفته بودم نوشتم. آن‌شب، جناب مجدی در باره‌یِ آثار باستانی ِ جيرفت، با دلسوزی سخن می‌گفت؛ و سدالبته که اين دلسوزی ناشی از اطلاعات ِ گسترده و ژرف ِ ايشان بود. آن‌گونه که من از قول ِ ايشان شنيدم، «مرد ِ پاماری» موتيف ِ شاخص ِ هنر ِ جيرفت ِ باستان است. بقيه‌یِ عناصر ويژه‌یِ اين شعر را نيز، مديون «مامان‌ماهمير» هستم.

شعر ِ ديگر، برمی‌گردد به آخرين برف ِ سنگينی که چند هفته‌یِ پيش، باز کشور را سپيد‌پوش کرده‌بود. آن‌روز صبح، من به همراه‌ ِ دوربين‌ام و نگاتيو‌هایِ سياه‌و‌سپيدش، به کوچه‌های باغ‌های در حال ِ انقراض ِ طرشت رفتم و چند فريم ِ نهايی ِ را، صرف ِ عکاسی از صحنه‌هایِ برف و کلاغ‌ها کردم. البته اين که دست‌پخت ِ دوربين چه‌جوری شده، تا يک هفته‌یِ ديگر که من اين کنکور ِ شير ِپاک‌خورده را از سر بگذرانم، معلوم نمی‌شود. شعر زمانی زائيده شد که خورشيد ِ محو و کمرنگ را، بر سرشاخه‌ی کلاغ‌نشين ِ يکی از درخت‌های توت تصور کردم.

 

  

  «طرح ِ قالی»


پشت ِ طرح ِ نصفه‌یِ قالی،

            بته‌هايی «نقطه‌کرده»، «نقطه ناکرده»...

            زير ِ نور ِ برف...

            مادر خفت؛

«مرد ِ پاماری» لالايی گفت.

پخش شد زَ«افشان» مويش طرحی «اسليمی»

از دو چشمش: خواب

            رنگ ِ «دوغی» را شکست، آيينه‌یِ مهتاب

ريخت بر رویِ «لچک» سيراب

وز پسين ياقوت ِ لب‌هايش: پريده‌رنگ

            «چهره‌ای» شد، رنگ ِ «واگيره»...

در اتاق ِ کوچک ِ تيره

رنگ‌هایِ گرم رفته از در و ديوار

سايه‌هایِ سرد، بر ديوار، ماسيده

در ميان ِ خيمه‌شب‌بازیِ لولوهایِ موهومی

                                    بيم‌ناک از برف ِ بی‌پايان

                                                            ]«ترنج» ِ آب‌گون: لرزان

                                    کودکان ِ فرش، شيری سرخ می‌خواهند

در اتاق ِ تار ِ يخبندان

زير ِ سرمایِ مصرّ ِ برف...

مادر افتاد و سرش بر طرح ِ قالی، خفت

نقش ِ قالی مرد.

در کبود ِ طرح‌هایِ نيمه‌کاره، از «انار» و «نيل»

بی «‌روناس» ِ سرخ ِ مادر گريه پنهان بود

در «ترنج»ِ «لاجوردين» اشک‌هايی سبز می‌جوشيد...

«مرد ِ پاماری» خزيد از صفحه‌یِ تقويم ِ ديواری؛

رفت و خونی کرد «شاعباسی»ِ بی‌رنگ ِ طرح ِ نصفه‌یِ قالی.

 

 

          «ميوه‌یِ باغ ِ درخت ِ نور ِ همسايه»


آسمان سرخ است...

آفتابی محو،

همچون بادرنگی کال

            آويزان

تيغ‌خورده بالش ِ ابرست

                                    پر‌ريزان

            برف می‌آيد سبک رفتار

وندرين هنگام ِ خواب ِ باغ

                        در ميان ِ باغ ِ همسايه

                                    شاخه‌ای از شاخه‌هایِ برف بگرفته

                                                                        ]سپيد و سرد

                        ميوه‌ای نورانی و روشن به بارآورد

در ميان کوچه‌باغ ِ خفته‌یِ توت ِ طرشت ِ سال‌هایِ دور

شوق ِ کشفی تازه می‌جوشيد در  من

                        در سر ِ من شور

کاين چنين برف و زمستان...

                                    وانگهی ميوه!

                                                نوبرانه؛ آن هم از جنس ِ رقيق ِ نور!

گرم گشتم زين شعف، بی‌احتياط از کاهگل بالاخزيدم

دست ِ من بالای چينه، سست، لایِ برف

                        ناگهان اندر دلم باريد ترسی سرد

                        پرکشيدند از ميان ِ باغ ِ همسايه، کلاغان

خشک گشتم ناگهان؛

گويی شلخته غاروغارشان طلسم‌ام کرد

من ز جا بگريختم، وندر پس‌ام بگذشت؛

                                              سال‌های سال...

            ليک با من هست، آن اندوه ِ ديرين و هنوز آن‌گه که خونی، آسمان باشد

می‌خلد گاهی براده‌های غاروغارشان در دل

با خودم می‌گويم آن‌گه من:

            «ميوه‌یِ باغ ِ درخت ِ نور ِ همسايه

مزه‌اش بايد چه‌سان باشد!؟»

 



[i] آقای مجدی یکی از بهترین سازندگان ساز در کشور ما هستند؛ یکی از معدود کسانی که نگاهی علمی به این موضوع دارند. ایشان استاد دانشگاه هستند. موضوع تحقیقات آکادمیک خود ایشان نیز مرمت آثار باستانی: مرمت سازهای قدیمی‌ست. اطلاعات ایشان در زمینه‌های مختلف به‌ويژه باستان‌شناسی مرا حيرت‌زده کرد. حکایت آثار ِ باستانی ِ جیرفت و مرد ِپاماری را بنده از زبان ايشان شنیدم. مقاله از آقای مجدی درباره‌ی سازهای موسيقی در ايران.

Attachment: 15en8vp.gif

Blog EntryWindows RG, © Microsoft!Dec 14, '07 11:20 PM
for everyone
Attachment: WINDOWSRG_1_.SWF

Blog EntryA Nastaʿlīq Script TableauNov 21, '07 11:08 AM
for everyone

Nasta`līq is one of the main genres of Islamic calligraphy. It was developed in Iran in the 14th and 15th centuries. Although it is sometimes used to write Arabic text, and is quite frequently used for titles and headings, it has been more popular in the Persian, Turkic, and South Asian spheres of influence. Nastaʿlīq has extensively been (and still is) practiced in Iran and Afghanistan as a form of art. A less elaborate version of Nastaʿlīq serves as the preferred style for writing Persian, Pashto and Urdu. The Nastaʿlīq script was also used for writing Ottoman Turkish, where it is known as ta`liq (not to be confused with a totally different Persian style, also called ta`liq).

Nastaʿlīq is amongst the most fluid calligraphy styles for the Arabic alphabet. It has short verticals with no serifs, and long horizontal strokes. It is written using a piece of trimmed reed with a tip of 5–10 mm, called "qalam" ("pen," in Arabic), and carbon ink, named "davat." The nib of a qalam is usually split in the middle to facilitate ink absorption.

After the Islamic conquest of Persia, Iranians adopted the Perso-Arabic script and the art of Arabic calligraphy flourished in Iran alongside other Islamic countries. Apparently, Mir Ali Tabrizi (14th century) developed Nastaʿlīq by combining two existing scripts of Nas and Taʿlīq. Hence, it was originally called Nas-Taʿlīq.

The Mughal Empire used Persian as the court language during their rule over the Indian subcontinent. During this time, Nastaʿlīq came into widespread use in South Asia, including Pakistan, India, and Bangladesh. The influence remains to this day. In Pakistan, almost everything in Urdu is written in the script, concentrating the greater part of Nasta’līq usage in the world. In Hyderābād, Lakhnau, and other cities in India with large Urdu-speaking populations, many street signs and such are written in Nastaʿlīq. The situation of Nastaʿlīq in Bangladesh used to be the same as in Pakistan until 1971, when Urdu ceased to remain an official language of the country. Today, only a few neighborhoods (mostly inhabited by Bihāris) in Dhaka and Chittagong retain the influence of the Persian and Nastaʿlīq.

An example of the Nastaʿlīq script used for writing Urdu

The first publicly available attempt at developing a Unicode-based OpenType Nastaleeq font was Nafees Nastaleeq. This font was developed by FAST University in Pakistan by a team of four people led by Dr. Sarmad Hussain, others including Aamir Wali, Aatif Gulzar and calligrapher Mr. Jameel-ur-Rehmaan. This team spent 18 months to develop Nafees Nastaleeq following the Lahori Ravish of Nastaleeq. It has 900+ shapes, 103 joining rules, 77 mark placement rules, 15 kerning rules, 24 cursive attachments and 30+ ligatures. Nafees Nastaleeq was to be open source as it was funded by some American grant, but later on the team decided not to disclose its internals, and as a result the font is still free to use but sources are not available to the public. Due to massive joining and mark placement rules, this font has serious performance issues. Nafees Nastaleeq makes the rendering process quite slow on larger amounts of text.

Later on, Dr. Attash Durrani of the Center of Excellence for Urdu Informatics initiated a project to develop a standard Unicode-based OpenType Nastaleeq font named Pak Nastaleeq funded by the government of Pakistan. Mohsin Shafique Hijjazi was responsible for the implementation and contextual analysis of Nastaleeq as they were not publicly available at that time. Using some mathematical modeling, he reduced the joining rules first from 100 to 25 and then from 25 to only two. This font is still in its beta stages and resembles Noori Nastaleeq following Dehelvi Script. Only 200 shapes, two joining rules, five mark placement rules, one cursive attachment rule, and no ligatures, this font is highly efficient to use and is targeted for both desktop publishing and the World Wide Web.

In Iran, for a long time, yet the only software able to develop Nastaleeq Script was named Zarnegar. I never tried it because of its expensiveness. But recently one of my friends sent the Unicode based Nastaleeq font, which contains Persian, Urdu, Latin, Greek, Cyrillic, Hebrew and Thai characters.

I made a tableau using this font for you, in the Pdf format (355 Kb). It's a poem of mine, Hope to enjoy it!

See also:

A Tableau in the Pahlavic Language

An Album of Persian Calligraphies


Attachment: IranNastaliq.ttf
Attachment: khomar.pdf

Blog Entry...گریه های اختیاریOct 30, '07 2:43 PM
for everyone

وقتی من شعر جدیدی را برای دوست عزیزم منصور تبریزی می بردم، منصور با تواضعی فوق العاده، بی آن که بخواهد خود را چیزی بیش از یک عکاس و فیلم بردار نشان دهد، نکاتی را متذکر می شد، تا این که یک روز به من پیشنهاد کرد شعرهارا به نزد قیصر امین پور در دانشکده ی کناری مان ببرم؛ که البته نشد... یعنی از تنبلی من بود، یا ترسم از نقد کارشناسانه دکتر...

 

قیصر امین پور را از کودکی می شناختم، با شعرهایش که کمتر دوستشان داشتم. ولی می دیدم که دوستان نزدیکم، آن ها که به ویژه "سرشان به تنشان بیشتر می ارزید"، مجذوب اویند. من همیشه می گفتم دکتر شفیعی کدکنی را ترجیح می دهم، والبته دروغ می گفتم، من از شعرهای دکترشفیعی کمتر می پسندم، و از قدرت شاعری قیصر امین پور بیشتر می ترسیدم... از نوآوری هایش در شعر معاصر و پیروان فراوانش، که هیچ گاه به گرد پای ستورانشان هم نمی رسم...

 

صبح، من تنها غیر سیگاری ای بودم که در میان جمعی که استراحت کوچکی به صرف چای و سیگار می کردند، پریشان از دود سیگارها این پا و آن پا می کردم که زودتر این جمع را ترک کنم، تا این که سیگاری بعدی هم به جمع ما ملحق شد، و با لحنی اخباری اطلاع داد استاد دانشکده ی ادبیات مرده و دانشجوهایش بهت زده و غم گین مانده اند...

 

من ترسیدم نکند برای دکتر شفیعی کدکنی اتفاقی رخ داده باشد. پیرمرد شیرین و مهربانی که فقط می شود گفت، اگر نبود، ما هم نبودیم... بی شتاب، و ترس آلوده به سمت دانشکده ی ادبیات راه افتادم... و چیزی که دیدم باورم نمی شد... عکس قیصر امین پور بود که در کنار درب اساتید –درب فرعی- دانشکده ی ادبیات به همراه سدای قرآن و خرمای نارگیله اندود خودنمایی می کرد؛ فاتحه ای فرستادم...

 

امیر صالحی با تاثر این شعر قیصر امین پور را می خواند و دور و بر بساط عکس و سدای قرآن بال بال می زد... امیر صالحی جانم، تسلیت مرا پذیرا باش.

 

خسته ام از آرزوها ، آرزوهای شعاری
شوق ِ پرواز مجازی ، بال های استعاری

لحظه های کاغذی را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی ، زندگی های اداری

آفتاب ِ زرد و غمگین ، پلّه های رو به پایین
سقف های سرد و سنگین ، آسمانهای اجاری

با نگاهی سرشکسته ، چشمهایی پینه بسته
خسته از درهای بسته ، خسته از چشم انتظاری

صندلی های خمیده ، میزهای صف کشیده
خنده های لب پریده ، گریه های اختیاری


عصر جدول های خالی ، پارکهای این حوالی
پرسه های بی خیالی ، نیمکت های خماری

رونوشت روزها را ، روی هم سنجاق کردم :
شنبه های بی پناهی ، جمعه های بی قراری


عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی ، باد خواهد برد باری

روی میز خالی من ، صفحه ی باز حوادث
در ستون تسلیت ها ، نامی از ما یادگاری


Blog Entrya Tableau in the Pahlavic LanguageOct 24, '07 6:36 AM
for everyone

نگاره ای به زبان پهلوی

 

 

پت نام ی داتار اوهرمزد، هومت، هوخت، هوورشت (به نام دادار اهورامزدا، منش نیکو، گویش نیکو، کنش نیکو)، شاید این ها نخستین پاره هایی بودند که به زبان پهلوی نوشتم.

 

از آن زمان، که برای نخستین بار شروع به آموختن این زبان کردم، چیزی نزدیک به سه سال می گذرد. استاد فریدون جنیدی نخستین آموزگار من در این راه بود و نشستگاه مهراندود وی، بنیاد نیشابور، جایی بود که پاسخ بسیاری پرسش هایم را پیرامون میهن گرامی، در آن جا یافتم.

 

هرچند، امروز، بر آنم که آن چه به نام زبان پهلوی می شناسیم، به درستی، گونه ی باستانی تر زبان پارسی امروز ماست و نمی توان آن را زبان دیگری دانست، همچنان که نام درست آن نیز در گذشته پارسیک (یا پارسیغ) بوده است. نام پهلوی، گونه ی پارسی شده ی واژه ی پرثوی (از پرثه: پارت) است (بسنجید با پَرثه یا پرتهه در اوستایی، پارسی باستان و سنسکریت به چم گسترده، پهناور و پَهن، نیز بسنجید با پلات یونانی به همین چم) و بازمیگردد به مردمان پارت، که شاید بیش از شاخه ی پارسی ایرانیان، با مردمان سکایی-اوستایی خراسان بزرگ هم ریشه و هم خون بودند و زبانشان نیز، هم در داشتن گون باستانی، هم در ویژگی های آوایی به شاخه های سکایی و اوستایی (زبان های خراسان بزرگ) نزدیک تر بوده تا به شاخه ی پارسی. اینان زبانی داشتند که امروز به درستی پهلوی اشکانی یا پهلوانی نامیده می شود، و زبان پارسیک یا پهلوی ساسانی یا پارسی میانه، زبانی ست که بسیار وام دار پهلوی اشکانی (نیز اوستایی و سکایی و دیگر زبان های خراسانی) ست، هرچند به شاخه ی پارسی باستان نزدیک ترست تا شاخه های خراسانی زبان های ایرانی.

 

زبان پهلوی، یا بهترست بگوییم زبان پارسی میانه را، یا می توان مادر برخی زبان های ایرانی که امروز در کشور ما روان اند دانست (پارسی نو، لری، بختیاری،...) یا خواهر برخی دیگر از آن ها (بلوچی، کردی، تبری،...). از زبان هایی که امروزه در شاخه ی زبان های ایرانی می گنجند، تنها زبان های پشتون، یغنابی و آسی بازمانده ی زبان های خراسانی باستان (سکایی، اوستایی، خوارزمی، سُغدی...) هستند که هیچ کدام در کشور ما گوینده ای ندارند، هرچند باید گفت ویژگی های همگونی میان برخی زبان های امروز کشور ایران و زبان هایی باستانی تر از  پارسی میانه ی ساسانی هست که نشان می دهد، اندرکنشی همیشگی میان شاخه های خراسانی و پارسی درکار بوده است.

 

تا این جا، اندکی با زبان پهلوی، ریشه ی این نام و شاخه های دیگر زبان های ایرانی آشنا شدیم. بازگردیم به نگاره ی پهلوی ای که پیش کش امروز من به شماست. این نگاره، همان پاره های آغازینی ست که سه سال پیش برای نخستین بار بر سپیدی کاغذ انگاشتم و امروز، به یاری رایانه، به شما پیش کش می کنم.

 

گفتاری چند در باره ی این نگاره بد نیست. اگر مانند ایران شناسان اروپایی بخواهیم این نگاره را نویسه به نویسه به نوشتار پارسی بازگردانیم این گونه خوانده می شود:

 

پ.و.و./ ش.م./ ی./ د.ا.ت.ا.ر./ ا.و.ه.و.م.د.د./

ه.و.م.ت./ ه.م.خ.ت./ ه.و.ر.ش.ت./

 

هرچند، خواندن نوشتار پهلوی به این سادگی نیست! واژه ی نخست که پ.و.و. است، باید پ.ت. نوشته می شد که پَت خوانده می شود به چم "به " در پارسی نو است. چرایی نوشتاری این سان، رازگونه، در نویسندگان آغازین دربارهای هخامنشی ست که نخستین دبیره های ایرانی را از دبیره های سامی (مانند دبیره ی عبری باستانی و دبیره ی آرامی) وام گیری کردند و برخی واژه ها را برای تند نویسی، به گونه ای دیگر (بیشتر همگون همان واژه در زبان سامی خودشان) می نگاشتند. این تراداد نوشتاری، در نوشته های سغدی، اوستایی، اشکانی، مانوی و ساسانی فراوان دیده می شود و "هـُزوارش " نام دارد. بنابراین در نوشته ی پهلوی می توان واژه ی پت را هم به گونه ی درست پ.ت. نوشت که در پازند ها (نسک های بدون هزوارش) روان بوده است، هم به گونه ی پ.و.و نوشت که این دومی، گونه ی روان تر و نوشته شده در نسک های پهلوی ست. به همین روی، ش.م. (שם در عبری، بسنجید با اسم در عربی) نام خوانده می شود، اما گونه ی دیگر هزوارش ها، که می توان به شیوه ی استاد فریدون جنیدی آن ها را هزوارش ایرانی نامید، هزوارش هایی هستند که خود واژه های ایرانی سرچشمه گرفته اند و برای تندنویسی، ساده شده اند. نگاشتن اوهرمزد به گونه ی اوهومدد، یا هوورشت به گونه ی هورشت از همین دسته است، چرا که نویسه ی و (یا ن) هرچند به نویسه ی ر (همچون نویسه ی لـ در پارسی نو ) نزدیک است، تندتر از آن نوشته می شود، نیز نویسه ی ز (که مانند نویسه ی کـ در پارسی نو است) در میان واژه، به گونه ی نویسه ی د ( مانند این نویسه ـد در پارسی نو) نوشته می شود. بنابراین، آوانگاری این نگاره به این گونه است:

 

پَت نام ی داتار اوهرمَزد

هومَت، هوخت، هووَرشت

 

که در پارسی نو می شود:

به نام دادار اهورامزدا

منش نیک، گویش نیک، کنش نیک

 

این سه پاره ی آشنا که در اوستا به گونه ی هومَـتـَه، هوخَـتـَه و هووَرشتـَه آمده اند، نه تنها پایه ی اندیشه ی نیکی گرای ایرانی هستند، که دست کم دوتای آن نخست، در نسک های ودایی سنکسریت به گونه ی سومتی و سوکتی آمده اند؛ سومی نیز در زبان سنسکریت به گونه ی سوورتنه در می آید. این ها، نه تنها نزدیکی بسیار زیاد ایرانیان و هندیان باستان، که اندیشه ی بلند آریائیان باستان در نیکویی و زیبایی رفتار را نشان می دهد.

 

در نوشتن این نگاره، من نوآئینی کوچکی نیز انجام داده ام، که به همان هزوارش ها برمی گردد. همان طور که در دبیره ی عربی و گاهی پارسی، برای راهنمایی خواننده ی نوشته، از نویسه هایی کمکی سود می بریم، من نیز در این نگاره، به کمک نویسه هایی گونه ی درست خوانش هزوارش ها، و نیز، با کمک نویسه های اوستایی برای واکه های ـــَــ و آ، خوانش درست واکه هایی ننگاشته در نوشته ی پهلوی را یادآور شده ام. چنان که در دل هزوارش "شم " نگارش درست وازه ی "نام " به نوشتار پهلوی خودنمایی می کند. یا یک "ت " کوچک، بر فراز وازه ی پت و یک ز کوچک بر جایگاه درست خویش، در واژه ی اوهرمزد دیده می شود. چنین کاری، هرچند در نوشتار پهلوی تاکنون پیشینه ای نداشته است، با این روی، استاد فریدون جنیدی، از آن خوششان آمد. به ویژه آن که، چرایی ِ نوشتار پهلوی برای ما، نوشتن و خواندن نسک های زرتشتی پس از اسلام نیست، که می توان این دبیره ی زیبا را، یادگار، نشانه و ذهیروکی از گذشته ی زبان پارسی دانست. زبان پارسی، تنها زبانی ست که اعراب در کشورگشایی های خود، آن را با عربی جایگزین نکردند، و به رغم نژاد پرستی دودمان امیه، ایرانیان، که از آغاز اسلام، پیامبر اسلام آنان را بسیار بزرگ می داشت، پس از گرایش به اسلام نیز، به زبان، فرهنگ، اسلام و کیستی جداگانه ی خویش از دودمان امیه می بالیدند و شاید واژه ی عربی "موالی " که در زمان فرمانروایی دودمان امیه به ایرانیان گفته می شد، هرچند برای کوچک شمردن آنان بوده باشد، اما در دل اش کیستی ِ جدا و سروری ایرانیان دیده می شود (موالی: مولی ها، سرورها!).

 

درود بر شما

به امید پیروزی و سرافرازی روزافزون میهن گرامی مان و همدلی و همرایی و همراهی همه ی ایرانیان، از ترک و عرب و کرد و بلوچ و پارس گرفته تا آشوری و ارمنی و  یهودی و مندایی...

 


A tableau in the Pahlavic language

 

The Pahlavic language is a middle Iranian language, spoken in Iran before the rise of Islam. Despite the different names of Pahlavic and Persian languages, both of them are the same language, with a few changes in the phonetic structure, which is so smaller than the differences between the Anglo-Saxon and  the modern English languages, those their distance in time is as the distance between the Pahlavic and the Persian languages. As an Indo-european language, it seems that the Persian branch, including Pahlavic itself, is the most evolved branch, for example the gender which is so common in most of the Indo-european languages, is removed many centuries ago from all Iranian languages, probably because of its less importance in Iranian culture, that shows the oldest evidence of equality between men and women in the ancient time.

 

By the way, I wrote here, one of the most important parts of Aryan believes. After the beginning with the name of the God (Pat Nam i Datar Ohrmazd: in the name of God, the creator, the shining, the great) there are three basic sentences of the Zoroastrian religion (Hu-mat, Huxt, Huvarsht: Good thoughts, Good words, Good deeds). These are the Pahlavic derivatives of Avestan Hu-mata, Hu-xta,and Hu-Varashta. The importance of these sentences is not only in the Iranian branch of Aryan race. Yet in the Vedic Sanskrit we can find equivalents of two first ones (Su-mta, and Su-kta) and the third one can be translate into the Sanskrit as Su-vartana.

 

The Pahlavic writing system is different from current Persian writing system, albeit both of them are derived from simpler Semitic alphabets (Abjads), so there are many similarities amongst them and their relatives those used for writing Semitic languages such Aramaic, Assyrian, Hebrew and Arabic. Other than the similar symbols of equivalent phonemes, their right to left writing order (which was the original form of the Greek, that have the same root in the Semitic alphabets) is the most important common character of these writing systems.

 

The Pahlavic language is widely used by Zoroastrians after the rise of Islam to write their holy scriptures, and for many centuries, it was forgotten completely in the Iran and only the Parsis of India where familiar with this language. Yet, it is learned by many Iranians now, both from Muslim and Zoroastrian people those love their country and their historical identity.

 

I dedicate this tableau to every one around the world who loves justice, peace and the love.

 

Good thoughts, Good words, Good deeds




The Pahlavic Tableau in the Pdf format for printing

468 kb

نگاره ی پهلوی برای چاپ، به روی پرونده ی پی.دی.اف

-----------------

The Pahlavic Tableau in the Jpg format

142 kb

نگاره ی پهلوی به روی پرونده ی ج.پ.گ

-----------------

This article in the Pdf format

136 kb

پرونده ی پی.دی.اف نوشته ی بالا


Blog Entry...همچو شکرOct 17, '07 6:28 AM
for everyone


هم چو شکر با گلت آمیختم...

 هرچند می دانم برای چندمین بار متوالی، جنس دست دومی را پیش کشی دادن، نه راه ادب است و نه رسم دوستی، پس از آن همه ماجرایی که جهت نصب قلم زر داشتیم، بهتر دیدم تا از همه ی دوستان بابت کوتاهی ای که در نسخه ی پیشین مهر در میغ و حکایت خورشید از من سر زده بود پوزش بخواهم.

 

اما بالاخره پس از چند ماه دست کاری کردن پرونده های پی.پی.تی و پی.دی.اف موفق شدیم راه چاره را پیدا کنیم و نهایتا دو پرونده ی جدید پی.دی.اف با حجم کمتر اما زیباتر از پیش، بدون نیاز به نصب هیچ قلم جانبی ای، و البته این بار شناسنامه ای در صفحه ی چهارم هر کدام، درست کنیم، که یکی، به نام مهر در میغ نامزد شد، که گزیده ی اشعار نو بنده است، و دیگری، جنگی ست از سد شعر کهن –یک ساقی نامه و نود و نه غزل- به نام حکایت خورشید که در شش دفتر پرداختی نو یافته است.

 

بنا بر آن چه از اقوال قاطبه ی دوستان فهمیدیم، بسیاری کسان نتوانستند نسخه ی پیشین را باز کنند و دردسر قلم زر (که با همه ی دردسر هایش حاضر نیستم قلمی دیگر جز آن برگزینم) دامن ایشان را چنان گرفت که ندیده، عطای این شعرها را به لقایشان بخشیدند.

 

ز دست کوته خود زیر بارم

که از بالا بلندان شرمسارم

 

بنابراین، گرچه این است که همین اندک سرمایه را دارم، در این مقال برآنم که به کنگره ی سرکش کاخ وصل دوستان آویزم، تا بلندی گیرد از قدر با کمال ایشان.

 

داستان قلم زر، که چون ایاز، در دیده ی ما نیکو آمده و به سد ناز، حاضر به آرمیدن در آغوش ورق پاره های رایانه ای ما نمی شد، قدیمی بودن بیش از حد آن، که شاید ده سال از پخش آن بگذرد، و خوش تراشی بی حد و حصر آن و نهایتا محدودیت آن در فشرده شدن در پرونده های پی.دی.اف بود. از سویی تغییر در قلم زر، موجب به هم ریختگی و لزوم صفحه بندی دوباره ی دفترها می شد، از سوی دیگر نسخه های ثانویه ی زر، مانند زر برنارایانه یا زر اکس.بی (که این متن به آن نوشته شده است) نه تنها منطبق با نسخه ی اصلی نیستند، بلکه اشکالات کوچکی نیز دارند که به درد کار ما نمی خوردند. در نتیجه با بی میلی تمام بر آن بودم تا نسخه ی نهایی مهر در میغ را با همان درخواست همیشگی که لطفا این قلم را نیز بارگذاری کنید همراه سازم. تا این که چند روز پیش با رای زنی چند تن از دوستان، هر راهی را که برای جلب رضایت قلم زر جهت قرارگرفتن در پرونده ی پی.دی.اف می شناختم امتحان کردم و دست آخر یکی از آن همه جواب داد (که عبارت بود از سود جستن از برنامه ای نه چندان معروف جهت ایجاد ابتدایی پرونده ی پی.دی.اف از پرونده ی پی.پی.تی آغازین). این گشایش نامنتظر ضمنا باعث شد که یکی دیگر از مشکلات پیشین ام نیز حل شود، به این روی که با استفاده از دو قلم هام-دیبیری (پهلوی) و جاماسپا (اوستایی) نوشته هایی دیگر از جمله نام روی جلد مهر در میغ را به زبان پهلوی بنگارم.

 

ز بعد ما نه غزل نه قصیده می ماند

ز خامه ها دو سه اشک چکیده می ماند

 

هر دو کتاب، با نیایش اوستایی اشم وهو آغاز می شوند که حاوی مهم ترین اندیشه ی ایرانی ست: نیکی ِ راستی، بهترین ]نیکی ها[ ست. همان طور که در آغاز مهر در میغ گفته ام، صداقت شاعر را مهم ترین ویژگی وی می دارم و آن گونه که در آغاز حکایت خورشید گفته ام، آن چه مرا در پخش این اشعار کهن مردد کرده بود، عدم صداقت ذاتی است که برای شعر کهن امروزین قائلم، مگر به نفاق و رِیوی که هنوز در بسیاری شعربافان هست بتوان ارجی هنری برای اینان قائل شد؛ خود نیز، سرودن آن ها را، اگر چه حمل بر چنین ریایی در خود نمی کنم، آن را طیره ی شعور اجتماعی خود، و علت اش را، خامی و ساده دلی ای می گویم، که البته شیوه ی جانبازان نیست. ازین روی، آن جا که در مهر در میغ، با فخر و سربلندی بیتی از سعدی آورده ام که ناظر بر نام این دفتر است، در حکایت خورشید، بیت هایی از قصیده ی رب ظلمنا ی دکتر ضیاء موحد آورده ام که به منزله ی توبه نامه ای ست از سراییدن شعر کهن. البته ناگفته نماند که جماعت چه موافق شعر کهن باشند، چه مخالف، این به خودشان مربوط است. بنده گمان می کنم بدون گذراندن مرکب احساس از راه باریک شعر کهن، نمی توان در دشت فراخ سخن، آن چنان که باید تاخت. وگرنه بیشتر آنان که امروز نام شاعر حمایل کرده اند و بیتی درست و راست نمی توانند بسرایند، سلیقه شان محترم، ولی پیش کش خودشان باشد. بنده را جز همان اندیشه از ناراستی، هیچ چیز دیگر، به ویژه پسند و سلیقه ای اینان شرمگین نمی کند. پارسایان روی بر مخلوق، پشت بر کعبه می کنند نماز.

 

بلبل به شاخ سرو به گلبانگ پهلوی

می خواند دوش درس مقامات معنوی

 

در مورد عبارت پهلوی ای که در پایان مقدمه ی هر دو دفتر آمده باید گفت، این عبارت، در حقیقت نامی ست که استاد فریدون جنیدی سال ها پیش بر بنده نهاده بودند. گرچه نام عرفان خسروی، برای بنده نامی بس غرورانگیز و مایه ی مباهات است، ایشان، برابر نام عرفان که پارسی اش شاید شناسا باشد (و در ادبیات ما مسبوق به سابقه هم هست) نام نیوشا (یا برابر پهلوی اشکانی اش یعنی نیغوشاک) را برگزیدند که صفت عارفان و صالحان بوده و هست. بنابراین هرچند ترجیح نمی دهم ازین پاژنام پارسی، در جمعی حقیقی استفاده کنم، نگارش پهلوانی آن را(نیغوشاک هوُسروی: نیوشنده ی نیک نام) به عنوان نشانه ای و مهری در کنار امضای خود به کار می برم. در مهر در میغ نیز، گونه ی پهلوی این نام یعنی میتر اندر میغ در کنار نام پارسی آن به چشم می خورد که آوردن به این صورت، می تواند نشانه ای از اندرون دفتر باشد، که جای جای آن از متون مقدسی به زبان های گوناگون به عنوان حسن آغاز سود جسته ام. در مهر در میغ، در آغاز هر دفتر، آن جا که نام آن دفتر را به قلمی درشت درج کرده ام، با حروف اوستایی بسیار کوچکی، همان نام را در دل نام درشت تر نوشته ام.

 

یکی ست ترکی و تازی در این معامله حافظ

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

 

هر کدام از شش دفتر مهر در میغ با شعری یا عبارتی که به نوعی الهام بخش اشعار آن دفتر بوده آغاز شده اند. شعر منتشر نشده ای از شهرزاد ملکیان در دفتر فغانی، شعر دکتر ضیاء موحد در دفتر هجرانی، عبارت اَهَم برَهماسمی (انالحق) به زبان سنسکریت که برگرفته از اوپه نیشد ِ برهَدَرَنیاست در آغاز دفتر بی نشانی، غزلی از حافظ در آغاز دفتر خزانی، عبارتی برگرفته از کتاب فصوص الحکم ابن عربی در آغاز دفتر حیرانی، غزلی از جلال الدین محمد بلخی در آغاز دفتر سرخوانی، مجموعه ی این حسن آغاز ها هستند. ضمن آن که در لابلای دفتر ها نیز، بسیاری از اشعار، با قرینه هایی از عبارات مذهبی یا شاعرانه ی نابی همراه شده اند که بعضا به زبان پارسی نیستند. دو عبارت عرفانی دیگر از اوپه نیشدها به زبان سنسکریت، قطعه ای نمایشنامه ی مکبث شکسپیر در وصف پرستوهای معبد نشین، شعری لاتین از توماس چلانویی در توصیف روز رستاخیز (همان که موتزارت برای آن رکوئیم یا مرثیه ی معروف خود را نوشت)، پنج آیه ی نخست از سفر پیدایش در وصف خلقت نور و ظلمت و روز و شب، شعری از جلال الدین محمد بلخی، شعری کرمانجی از جعفرقلی زنگلی، شاعر و عارف شهیر ِ کرد، آیات آغازین انجیل یوحنا به زبان لاتین و سرانجام جمله ای برگرفته از نامه های عین القضات این مجموعه را کامل می کنند. جز این ها سه شعر ترجمه شده، یکی از زبان انگلیسی، یکی از زبان ایتالیایی و یکی از زبان پرووانس (یا زبان اکسیتان که در جنوب فرانسه و شمال اسپانیا وجود دارد و به نوعی پیوند دهنده ی زبان های امروزی رومن با زبان لاتین است) دیگر اشعار غیری هستند که در این مجموعه دیده می شوند. باید بگویم، هرچند برخی از آن عبارات و اشعار غیرپارسی آمده در مهر در میغ را پیش تر، ترجمه کرده بودم، اما هدف من از آوردن آن ها در متن، به هیچ وجه اشاره ی معنی لفظی آن ها نبوده است. بلکه به نوعی می توان گفت از بار معنوی آن ها جهت ایجاد فضایی مناسب و بستری ماورایی برای اشعار خود استفاده کرده ام. التزام به همین اثر بخشی مافوق طبیعی بود که مرا از ترجمه و یا ذکر ترجمه ی این عبارات بازداشت. چرا که هر کدام از این عبارات، آیات و اشعار، تنها در زبان اصلی خود زیبنده و موثرند، و مادامی که به روایت نخستین خود ذکر گردند آن تکان دهندگی آغازین را نیز دارا خواهند بود. به هر روی، ترجمه ی آن ها چیزی بر متن نمی افزاید؛ هم اگر چند خط ناخوانا به زبان عبری یا سنسکریت مزاحم احساسات رقیق برخی دوستان نشود.


اگر چه عرض هنر پیش یار بی ادبی ست

زبان خموش ولیکن دهان پر از عربی ست


در هر دو دفتر مهر در میغ و حکایت خورشید، دارای شعرهایی به پارسی سره هستند که تعدادشان نیز کم نیست. اما از آن جا که سره نویسی، زبان را مخدوش و معیوب می کند، در پایان، تنها با حذف بخش های زائد متن، سعی کرده ام که زبان آن ها را نیز به زبان پارسی درست و معمول بدل کنم. گاهی واژه هایی از زبان پهلوی در میان شعری آورده ام که ممکن است معنی آن به تنهایی مشخص نباشد، اما بی شک در متن شعر، می توان به درستی به معنی واژه ها پی برد. گاهی نیز یکسره واژه ای از زبانی دیگر (مثلا لاتین یا عبری) برگزیده ام، هرچند بر آن بوده ام تا همه ی آن ها آهنگی پارسی داشته باشند تا در دل متن، خودنمایی نکنند. در مقابل در برخی جاها نیز، واژه های عربی، و حتی بیت های ملمع به مصرعی عربی آورده شده، که بر خلاف نظر امروزی ها، آن ها را به هیچ وجه ناپسند نمی دانم. چرا که ایران را مجموعه ای می دانم که اگر چه بر بنیادی آریایی بنا گردیده است، در دوره های مختلف، گاهی قرن ها، چه به دوستی، چه به دشمنی، چه به دادگری، چه به بیدادگری، به شیوه ی ایرانیان، چه به آیینی انیرانی، به سردمداری حکومت های یونانی، عرب، ترک یا مغول اداره شده است، و از دیرباز مردمانی از یهود، قفقاز، میان رودان، اعراب، ترک ها و حتی مغول ها، خود را فرزند این آب و خاک دانسته اند و با دیگران درآمیخته اند. ایرانی که امروز به به ما رسیده است، میراث مشترک همه ی اینان است، و زدودن هر یک از جنبه های آن، تیشه زدن به ریشه خویشتن است. ترک ستیزی و عرب گریزی، باعث وحدت ما نشده و نمی شود، و فراموش مکنیم که حتی آنان که تیمورلنگ و چنگیز را می ستایند، حقی در این زادبوم دارند، به اندازه ی خود ما. مبادا که از ما سخنی ناسنجیده سر بزند که رنجیده شوند.


حکم مستوری و مستی همه بر خاتمت است

کس ندانست که آخر به چه حالت برود

 

در پایان باید تذکر بدهم، این اشعار، حاصل ماجراهای دوران نوجوانی و سال های آغازین جوانی من است. نه هرگز زبان داده ام که همین گونه خواهم ماند، و نه کس را یارای آن است که مرا از پس این همه بیت و قافیه پیدا کند؛ که هرچند صادقانه باشند، باز همگی از پرویزن غیرت و شرم ایرانی گذشته اند، نه حاصل آن ها حاصل زندگی من است و نه سرانجام آن ها، سرانجام اندیشه ی سرکشی که هنوز آرزوی رام شدنش را دارم.

حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش

این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم

خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست

پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم