The Circuit of Love
در حلقه ی عشقAdd to Google' /


Fable of the Fall

Dedicated to poor people of Lebanon

and whoever that hopes for the justice


افسانه ی خزان

تقديم به مردم بی پناه لبنان

و هر کسی که در انتظار عدالت است



Listen to the Music (Rebellion) and the declaim of my poem with higher quality

در صورتی که به اينترنت پرسرعت برای گوش دادن به دکلمه ی شعر و موسيقی همراه آن (عصيان) با کيفيت بالا (لينک بالا) دسترسی نداريد، از اين لينک استفاده کنيد.low quality



گرما نيست

همهمه ي زندگي كم است، ناله ي پاييز مي وزد

خاموشي است و خش خش خاشاك و برگريز

يا غارغار كلاغي ز دور دست

گويي نواي خنده ي اندوه مي رسد



No warmth
the uproar of life is declined, the groan of autumn is blown
silence, rustle and fall
or croak of a crow from far away
it sounds that grief is laughing




از ره رسيده مهر

از شهرهاي شاد

از سال هاي سرد

با داستان هاي شگفت آور كهن

از مردمان نيك سرشت و ددان پليد جان

از ايزدان و خدايان و جادوان

ورجاوند مهر پير جوان روي زرد چهر

از ره رسيده است


Mithra is arrived
from happy cities
from cold years
with amazing ancient stories
stories of good people and evils
of deities and gods and witches
who is arrived
is eternal pale face old youngish Mithra





باران ...

باران ...

باران ...

بر جاي خويش نشسته ست مهر

تا داستان خويش بگويد به گوش باد

شايد پرنده اي كه نرفته ست و مانده است

گوش بسپرد


Rain…
rain…
rain…
Mithra has sit on his throne
to tell his fable in the wind's ear
perhaps a bird listen
that hasn't gone and stayed




جنگل پر از درخت

جنگل پر از خزان

آغاز مهرگان

آغاز داستان



The forest full of trees
the forest full of fall
it is the beginning of Mithra's ceremony
the beginning of the tale



جنگل چو پيرمرد جهان ديده خفته است

پوشيده پوستين خموشي و خستگي

بر گرده ي شكسته و بيمار و ناتوان

جنگل پر از درخت

جنگل پر از خزان



The forest has slept like a veteran old man
it has worn the pustine of silence and boredom
on his infirm, ill and weak back

The forest is full of trees
full of fall



جايي درون جنگل خاموش و سرد و تار

تنها و ديرپاي، درخت انار ايستاده است

افسانه ايست نزد مردم جنگل نشين كه مهر

از ريشه برگ درختان سبز را

آغشته مي كند

خشك مي كند

زرد مي كند

آن گاه در دل اين ميوه مي رود

خون مي شود

سرخ سرخ سرخ



Somewhere, in the silent, cold and dim forest
the pomegranate tree stands, sole and elder
There is a fable among foresters, that Mithra
enters the root of green trees
dries them
and makes pale the leaves
Then, it will enter the heart of the pomegranates
transforms into the blood
turns red
red
red




خنديد مهر پير

پس اين گونه سر گرفت:

امروز واپسين دم اين خشك تك درخت انار

خواهد بريد و تازه اناري درشت و سرخ

تنها نشان زنده ي او روي شاخه ها

بايست تا هميشه بماند به يادگار



The old Mithra laughed
and continued:
"today, the last breath of this sole dry tree
will gasp and a new big red pomegranate,
the only sign of the life, on its branches
must be remained as memento, forever


بادي ميان جنگل افسانه مي وزد

ددخو و ديوزاد

دژخيم و دژنهاد

سرشاخه هاي تازه نهالان سست را

مي گزد و نيش مي زند

A wind is blown among the forest of fable
wild and demonic
nettles and stings
the browse of feeble saplings


پتياره لكه ي ابري در آسمان

خورشيد تار را

پنهان پنهان

تا پشت كوه ها

مي كشد و مي كشد و سرد مي كند


A dirty patch of cloud,
drag the dim sun, secretly
to the back of the mountains
and make it cold


باران مرگ نيز

چون تازيانه اي

بر شاخه هاي لخت درختان بي پناه

شانه مي زند

آشوب مي كند

همه را با سر دستان خيس خويش

پر از درد مي كند



The mortal rain is also
whip
riot on the naked defenseless branches, like a lash
make them full of pain
with his wet hands



جايي ميان ترس و شكوه و اميد و مرگ

آن تك درخت پير انار

نگران ايستاده است

اميدوار به خورشيد مهربان

با باد دست و پنجه چنان نرم مي كند

گويي ز بيم شوم شكستن، همه ي شهد خويش را

در شاخه هاي خفته ي خود گرم مي كند

تا تك انار سرخ

با او هميشه بماند به يادگار



Some where, in the centre of fear and majesty, hope and death
that sole old pomegranate
stands worried
hopeful to the kind sun
he comes to grips with wind
as if, for the ominous fear of breaking
he keeps all of his juice warm
In his slept branches
till the sole red pomegranate
remain with him forever, for memory



خورشيد روي جاده ي پنهان ابر ها

هرگاه بيشتر ز نگاه درخت پير

دور مي شود

گويي به سرزمين نهاني به دوردست

چون آب پر شتاب

به زمين مي رود فرو

بي آن كه دست خدايي ز پشت ابر

لختي درنگ كرده وبازش بياورد



The sun is on the hidden road of clouds
whenever he goes out of sight of the old tree
it is as he goes to the extremity of the world
down to the earth
like hasty water
without help of a god
to push aside the cloud
or to return the sun



خورشيد ناتوان

خواست

خويشتن به سر جاي ايستد

تا يادگار خويش مهر را

سر پا نگاه دارد و گرمش كند به مهر

اما دريغ

از ناتواني اش

شد سرخ رو و جهان كرد سرخ رو

ابر سرخ رو

باد سرخ رو

سبزينه هاي جنگل افسانه سرخ رو

وان تك درخت پير انار

با تك انار خويش سرخ رو

The woeful sun wanted to stay
to keep warm his memento, the Mithra of pomegranate
with love
But alas!
Because of his weakness
he turned red and reddened the world
cloud became red
the wind became red
the greenness of the fable forest became red
and that sole old pomegranate tree
with his only pomegranate became red




خورشيد چون برفت

در چشم ياد ها،

فراموش گشت و مرد

هيچ كس نديد

سرخي آن به كجا گشت ناپديد

آن مهر تابناك

به زمين رفت و شد به خاك

يا در انار سرخ

براي هميشه ست يادگار



When the sun went
it was forgotten and perished in memories
nobody saw
where his redness vanished
whether that luminous Mithra
went down to the earth
or stayed in the red pomegranate forever




آري ...

خورشيد چون برفت

آسمان و زمين هم سياه شد

ابر سياه شد

جنگل سياه شد

آن گاه در ميان سياهي

درخت انار زير سياهي شكست خورد

افتاد روي خرمن زرين برگ ها

با خاك شد يكي

با خاك شد نهان ...



Yeah…
when the sun went
the sky and the earth turned black
the cloud turned black
the forest turned black
then, among blackness
the pomegranate was defeated
fell down on the golden heap of leave
it razed to the ground
and the tree died…




آنک انار سرخ به نرمي به روي خاك

پنهان به زير توده ي ديرين برگ هاست

جايي انار سرخ

نگران است تا كسي

دستي برد ميان كومه ي پاييز در پي اش

بيرون اش آورد

بشكافدش

تا يادگار سرخي خورشيد

مهر را

بنمايد آشكار

رها سازدش ز ننگ

زان گاه تا هنوز پاييز مانده است



There the red pomegranate is hidden on the earth
under the ancient heap of leaves, softly
Somewhere the red pomegranate is expecting
till someone looks for him in the heap of leaves
brings him out
and cracks him
to reveal the memento of red sun
The Mithra
to release him of disgrace
the autumn has remained till now



اكنون كه مهر پير

به نماز ايستاده است

همرنگ آسمان به وقت غروب است اين زمين

خورشيد نيز

زير رخت غروب است اين زمان

كاين است مهرگان


Now that the old Mithra is praying
the earth is of the same color of the sky at dusk
also the sun
is under the veil of the dusk
because, it is the ceremony of fall



Translated to English by my dear cousin, Sanaz Qobadi
Music of Maestro Hossayn Alizadeh
Graphics after Jerusalem Pottery (Tulip and Pomegranate Floral Tile)



44 CommentsChronological   Reverse   Threaded
strangerlady wrote on Aug 11, '06
bah bah bah. afarin be har do ta toon. khaste nabashin. besyar ziba bood.
erfaningenia wrote on Aug 11, '06
bah bah bah. afarin be har do ta toon. khaste nabashin. besyar ziba bood.
.زنده باشی
niloofaramini wrote on Aug 11, '06
عجب!!!!!پس ماه مهر به معنی اسارت خورشید.....چه ماه غم انگیزی....بیچاره مهر چه سرنوشت بدی داشت.اما ایهامی که استفاده شده در این شعر هم خیلی قشنگ بود...مهر و مهر..........من اصلا این افسانه را نشنیده بودم....خیلی جالب بود واقعا ممنون از هر دوتاتون
Comment deleted at the request of the author.
shojaat wrote on Aug 11, '06
:) Merci Erfan jan
sharifhmk wrote on Aug 11, '06
آقا عرفان اولا دستت درد نكنه كه اين حداقل كار رو در حق اين مردم مظلوم و بي پناه انجام ميدي

ولي در مورد

باران مرگ نيز
چون تازيانه اي
بر شاخه هاي لخت درختان بي پناه
شانه مي زند

به نظر من باران مرگ يه خورده نامانوسه .آب و باران معمولا به زندگي بيشتر نزديكند نه مرگ ..و همچنين تازيانه و شانه به هم نميان .شانه زدن نشانه لطف و مهربانيه تشبيه ايندو به هم به نظرم جور نيست
bambangpriantono wrote on Aug 11, '06
Bravo....merci Erfan...
erfaningenia wrote on Aug 11, '06
عجب!!!!!پس ماه مهر به معنی اسارت خورشید.....چه ماه غم انگیزی....بیچاره مهر چه سرنوشت بدی داشت.اما ایهامی که استفاده شده در این شعر هم خیلی قشنگ بود...مهر و مهر..........من اصلا این افسانه را نشنیده بودم....خیلی جالب بود واقعا ممنون از هر دوتاتون
نه این افسانه رو همه شو از خودم در اوردم!

این شعر کلا ارتباطی به واقعیت های اسطوره ای نداره... غیر از این توصیفاتی که از خود مهر به عنوان ورجاوند پیر جوان روی زرد چهر شده. این دقیقا توصیفات اقوام آریایی (هندی ها، حتی ها، ایرانی ها، ارمن ها و رومی ها) از مهره. اما رابطه ی مهر و خورشید مثلا این جوری نیست. در واقع مهر خدا آفتاب صبح گاهی بوده، مهر اون سپیده ی صبحه نه خود خورشید. مهر راه گشای خورشیده، هرچند الان به صورت استعاری به خود خورشید هم مهر می گند. من فقط خواستم بگم با پاییز و رسیدن مهرگان، مهر در انار پنهون می شه، تا کسی پیداش کنه و بیرونش بیاره... اون خون انار مثلا خود مهره... بنابراین تمام اساطیر رو تحریف کردم!




می دونی... تو هم نسلای من همچین صحنه ای کمتر دیده شده.... اما من وصفشو از مادرم شنیدم... تو فصل پاییز که تو باغ ها راه می ری.. یه دفعه لای توده ی برگ ها که تا زانو هات بالا میاد یدونه به یا انار پیدا می کنی... می دوی و میاریش خونه تا همه با هم زیر کرسی بخورن. این خیلی خیلی برای من الهام بخش بود؛
erfaningenia wrote on Aug 11, '06
shojaat said
:) Merci Erfan jan
:)
erfaningenia wrote on Aug 11, '06
آقا عرفان اولا دستت درد نكنه كه اين حداقل كار رو در حق اين مردم مظلوم و بي پناه انجام ميدي

ولي در مورد

باران مرگ نيز
چون تازيانه اي
بر شاخه هاي لخت درختان بي پناه
شانه مي زند

به نظر من باران مرگ يه خورده نامانوسه .آب و باران معمولا به زندگي بيشتر نزديكند نه مرگ ..و همچنين تازيانه و شانه به هم نميان .شانه زدن نشانه لطف و مهربانيه تشبيه ايندو به هم به نظرم جور نيست
قال رسول الله صلی الله علیه و آله وسلم:
اغتنموا برد الربیع فانه یعمل بابدانکم کما یعمل باشجارکم و اجتنبوا برد الخریف فانه یعمل بابدانکم کما یعمل باشجارکم

قول پیغمبر شنو ای جان من
دور کن از خویشتن انکار و ظن
گفت پیغمبر ز سرمای بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
زآن که با جان شما آن می کند
کآن بهاران با درختان می کند
پس غنیمت باشد آن سرمای او
در جهان بر عارفان وقت جو
در بهاران جامه از تن برکنید
تن برهنه جانب گلشن روید
لیک بگریزید از برد خزان
کآن کند کآن کرد با باغ و رزان
راویان این را به ظاهر برده اند
هم برآن صورت قناعت کرده اند
آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عین بهارست و تقاست
پس بتاویل این بود کانفاس پاک
چون بهار است و حیات برگ و خاک
از حدیث اولیا نرم و درشت
تن مپوشان زآنکه دینت راست پشت
گرم و سردش نوبهار زندگیست
مایه صدق و یقین و بندگی ست
زآن که زآن بستان جان ها زنده است
زآن جواهر بحر دل آکنده است
گر تو بگشایی ز باطن دیده ای
زود یابی سرمه ی بگزیده ای
غیب را ابری و آبی دیگرست
آسمان و آفتابی دیگرست
ناید آن الا که بر خاصان پدید
باقیان "فی لبس من خلق جدید"
هست باران از پی پروردگی
هست باران از پی پژمردگی
نفع باران بهاری بوالعجب
باغ را باران پاییزی چو تب
آن بهاری ناز پروردش کند
وین خزانی ناخوش و زردش کند
همچنین سرما و باد و آفتاب
بر تفاوت دان سر رشته بیاب
همچنین در غیب انواعست این
در زیان و سود و در رنج و غبین
ایندم ابدال باشد زآن بهار
در دل و جان روید از آن سبزه زار
فعل باران بهاری با درخت
آید از انفاسشان ای نیک بخت
گر درخت خشک باشد در مکان
عیب آن از باد جان افزا مدان
باد کار خویش کرد و بر وزید
آن که جانی داشت بر جانش گزید
وآن که جامد بود خود واقف نشد
وای آن جانی که او عارف نشد
erfaningenia wrote on Aug 11, '06
آقا عرفان اولا دستت درد نكنه كه اين حداقل كار رو در حق اين مردم مظلوم و بي پناه انجام ميدي

ولي در مورد

باران مرگ نيز
چون تازيانه اي
بر شاخه هاي لخت درختان بي پناه
شانه مي زند

به نظر من باران مرگ يه خورده نامانوسه .آب و باران معمولا به زندگي بيشتر نزديكند نه مرگ ..و همچنين تازيانه و شانه به هم نميان .شانه زدن نشانه لطف و مهربانيه تشبيه ايندو به هم به نظرم جور نيست
.دقت نکردی وقتی بوران می شه انگار یکی داره شاخه ها رو شونه می کشه؟ همه به یک سمت کشیده می شند
erfaningenia wrote on Aug 11, '06
Bravo....merci Erfan...
Thanks alot my dear! You are other my non-persian friend other than eep! Thanks alot for your visits!
erfaningenia wrote on Aug 11, '06
یه سوال: در این شعر دو واژه ی عربی بیشتر نیومده، اگه گفتین چی اند؟
hamisheh wrote on Aug 12, '06
bah bahhh, che shere zibaii ;-)
afarin p.kh
erfaningenia wrote on Aug 12, '06
bah bahhh, che shere zibaii ;-)
afarin p.kh
!به به چه ترجمه ی زیبایی، دستت درد نکنه دخمل خاله
niloofaramini wrote on Aug 12, '06
erfan said: بنابراین تمام اساطیر رو تحریف کردم!
.......................................................
ey tahrif vakon
ey shaer
ey pesar khale ye sanaz

ey dokhtar khale sanaz
ey motarjem
ey
ey..
.........
albatte shookhi bood haaaaaa
har 2 toon kheili shahkaar kardin

erfaningenia wrote on Aug 12, '06
erfan said: بنابراین تمام اساطیر رو تحریف کردم!
.......................................................
ey tahrif vakon
ey shaer
ey pesar khale ye sanaz

ey dokhtar khale sanaz
ey motarjem
ey
ey..
.........
albatte shookhi bood haaaaaa
har 2 toon kheili shahkaar kardin

:))
hamisheh wrote on Aug 12, '06
pkh shahkare na man
:-)
erfaningenia wrote on Aug 12, '06
pkh shahkare na man
:-)
!خواهش می کنم. تو فامیل ما شاهکار زیاده، از جمله دخمل خاله
shojaat wrote on Aug 12, '06
vaght kardim shoma 2 ta yekam credit be ham bedin :D
mahdifar wrote on Aug 12, '06
می دونستی که شعرای خیلی قشنگی میگی؟
حتما نمیدونستی وگرنه بلاگت رو پولی می کردی
;)
یکی از کلمه ها غروبه
اون یکی رو نمی دونم
erfaningenia wrote on Aug 12, '06
می دونستی که شعرای خیلی قشنگی میگی؟
حتما نمیدونستی وگرنه بلاگت رو پولی می کردی
;)
یکی از کلمه ها غروبه
اون یکی رو نمی دونم
!وقت
bambangpriantono wrote on Aug 13, '06
Thanks alot my dear! You are other my non-persian friend other than eep! Thanks alot for your visits!
Khahesh mikonam!
hamisheh wrote on Aug 13, '06
;-)
mahdifar wrote on Aug 13, '06
!وقت
!!ای وللا درسته
sharifhmk wrote on Aug 15, '06
.دقت نکردی وقتی بوران می شه انگار یکی داره شاخه ها رو شونه می کشه؟ همه به یک سمت کشیده می شند
آقا عرفان اولا باران با بوران فرق فوكوله وبه نظر من بوران مرگ نا مانوس نيست
دويوما من نگفتم باران با شانه بهم جور نميشه اتفاقا خيلي هم به هم ميان باران نشانه نشاط و زندگي ، شانه هم نشانه لطف و مهرباني
من عرض كردم باران و مرگ با هم جور نيستند و هم چنين تازيانه و شانه . البته من يه دو جاي ديگه هم خوندم كه اصطلاح باران مرگ رو بكار بردند ولي به نظر من با هم جور نيستند

براي مثال با خوندن اين تيكه آدم نشاط و زندگي رو احساس ميكنه
باز باران با ترانه
با گهرهاي فراوان
ميخورد بربام خانه

و هم چنين

مگر تو شانه زدی زلف عنبرافشان را - که باد غاليه سا گشت و خاک عنبربوست

erfaningenia wrote on Aug 16, '06
ای بابا... چرا گیر می دی؟
مگه ندیدی پیغمبر چی گفته؟
باد و باران بهار با باد و باران خزان فرق فنکوئل (یعنی خیر باهم فرق فوکوله)!!!!؛
hamisheh wrote on Aug 16, '06
شنیدی آقای شریف چی گفته؟ اون پشت سر نه جلو روت
erfaningenia wrote on Aug 16, '06
شنیدی آقای شریف چی گفته؟ اون پشت سر نه جلو روت
نه چی گفته؟
erfaningenia wrote on Aug 16, '06
!ای بابا! حالا شما خودشو ناراحت نکن
sharifhmk wrote on Aug 17, '06
ای بابا... چرا گیر می دی؟
مگه ندیدی پیغمبر چی گفته؟
باد و باران بهار با باد و باران خزان فرق فنکوئل (یعنی خیر باهم فرق فوکوله)!!!!؛
چشم
و توهم از اين به به بعد توضيحاتي در تفاوت بين باران بهار و باران خزان به همراه شعرهات بده شايد بتوني احساس مرگ و ويراني رو بعد از ديدن كلمه باران به افراد يكدنده اي مثل من منتقل كني
erfaningenia wrote on Aug 17, '06
چشم
و توهم از اين به به بعد توضيحاتي در تفاوت بين باران بهار و باران خزان به همراه شعرهات بده شايد بتوني احساس مرگ و ويراني رو بعد از ديدن كلمه باران به افراد يكدنده اي مثل من منتقل كني
یه چیز دیگه هم هست، اون عبارت شانه می زند، همراه خودش کنایه هم داره ها... دو تا چیز متضاد (باران و مرگ / تازیانه و شانه) با هم کنایه تشکیل می دند، بارونی که باید زندگی بخش باشه مرگ آوره و به جای شانه ی مهر، تازیانه ی خشم می زنه؛ بازم راضی نشدی؟
sharifhmk wrote on Aug 17, '06
حالا چون تو هستي يه تخفيفي بهت ميدم
ممكنه باران مرگ تا حدي احساس مورد نظرتو منتقل كنه . ولي تازيانه و شانه اصلا
cheguara wrote on Sep 4, '06
ghashag bod,merci
erfaningenia wrote on Sep 4, '06
:)
bogwitch wrote on Sep 16, '06
You are just such a shining being....My starchild brother...Blessings for your continued sharing of insight...Mira
erfaningenia wrote on Sep 16, '06
:)
delepak wrote on Nov 10, '06
یه سوال دارم! چرا اینقدر پستهات بلند هست و کلی فاصله و چیزای دیگه هم بهش اضافه می کنی و همین صفحه رو درازتر می کنه و 30-40 ثانیه فقط طول میکشه تا اسکرول بیاد پایین!!!
تازه قالب سایتت هم میزه به هم ..
delepak wrote on Nov 10, '06
در ضمن من وقتی بچه های معصوم و بی پناه کشور خودم رو می بینم دیگه جای ترحمی به بقیه توو دلم نمی مونه
delepak wrote on Nov 10, '06
شاید اگر شما هم گشتی در کوچه پس کوچه های قدیمی شهرتون بزنید و پسر بچه های دست فروش رو ببینید و دخترهایی که از نداری تن به خود فروشی می دهند و مادرانی که هر کاری می کنند تا بچه شان حفظ شود ...... احساس مرا داشتید
erfaningenia wrote on Nov 10, '06
فرقی نمی کنه. ما هم آدمیم. اونا هم آدمند. چون ما وضع بدی داریم دلیل نداره کاری رو که از دستمون بر می آد برای دیگران انجام ندیم.
چهارسال پیش کسی که دوستش داشتم منو رها کرد و کسی رو انتخاب کرد که می گفت روح بزرگی داره. من همیشه فکر می کردم چطور می شه که روح من هم بزرگ بشه، و بعد ها فهمیدم هرچه قدر دردهامون بزرگ تر باشه روحمون هم بزرگ تره؛
parimauk wrote on Dec 7, '06
Beautiful....Thank you very much Erfan
erfaningenia wrote on Dec 7, '06
Beautiful....Thank you very much Erfan
And thank you for your kindness!
Add a Comment