تکامل، چیستی حیات و دانش زیست شناسی
داشتن پایه ای در فلسفه ی علم، نخستین حداقل از میان چندین، برای سخن گفتن از چیستی حیات است. باید بگویم هیچ کدام از آن چندین در من نیست؛ اما اگر، هرآینه این اندیشه در من نبود که مرا با دانش زیست شناسی کاری ست، بی درنگ آن را رها می کردم و یک سر به درون خود فرو می رفتم/ می ریختم.
مفهوم دانش، آن گون که امروز در دانشگاه ها تدریس می شود، دانستن است و سد البته عمل به دانسته ها. دانش برای مردم سودمند است. این مفهوم از دیرباز میان همه ی اقوام روایی داشته است. در یشت ها آمده: "خواهانم دانش نیک را، خواهانم راست ترین دانش را"(1). نیز در گفتار پیامبر اسلام (که درود بر او و خاندان پاکش باد ) چنان که حکیم توس نیز به نظم کشیده: " ز گهواره تا گور دانش بجوی..." (2). دیگر سو ناصر خسرو که گفته: " درخت تو گر بار دانش بگیرد، به زیر آوری چرخ نیلوفری را "؛ دانش باری است بر درخت روان که آن را چندان که بیشی بود، بر می افرازد بر بلند چرخ نیلوفری.
اینان دانش را با خرد یکی می داشتند (3). نه تنها اینان، که غربیان نیز از آغاز ایدون بودند؛ سنکا می گوید:" نه برای مدرسه، که برای زندگی می آموزیم" (4). قرن ها و قرن ها چنین رفت، تا دوره ی نوزایی در غرب فرارسید و میوه ی آن پوزیتیویسم (5) و ماتریالیسم(6).
امروز، دانش چیزی ست جدا از خرد، جدا از بینش و جدا از حکمت. همانان که خود را میراث دار مرده ریگ یونانیان می دارند، تو گویی نه جز اینان وارثی ست و نه جز آنان تارکی، علم را به میزان خویشتن می سنجند و سنگ سنگین سودمندی.
زیست شناسی علم نیست. این گفته ی آنان است. با دیدی تحویل گرایانه (7) آن را به شیمی و فیزیک می کاهند و غایت آن را به کاربرد آن می دارند. پزشکی، کشاورزی، داروسازی... همه در نزد ما محترم اند. اما آن چه را که ما علم نمی دانیم، این ها هستند، نه زیست شناسی.
فریاد باید زد از این زیر و زبری. در جامعه ای که همه نخبگان آموخته باشند پزشک شوند یا مهندس تا کسب افتخار کنند، چه پیشرفتی حاصل می شود؟ بسیاری کسانی نیز، که به علوم پایه، علوم مادر و یا علوم انسانی، یعنی حوزه های اصلی تفکر می پردازند، با این سرخوردگی روبه روی اند که حیطه ی کاریشان دست پایین و فرعی ست.
این خود خوابی سنگین است، همه را گرفته، که چراغ مرده ی تفکر و قبس کم سوی وطن دوستی روشنش می کند؛ تا آفتاب دانش –دانش آمیخته به خرد- باز کجا سر بر کند و خفتگان بیدار.
اکنون باید گفت زیست شناسی جایگاه اش در میان دانش ها کجاست.
چنان که گفته اند، ریاضیات زبان دانش است. کام نا کام، زبان تنها آن نیست که به سخن گفتن محدود باشد. زبان آن است که با آن می اندیشیم، حدیث نفس می کنیم و سخن می گوییم. این تعریف از زبان، برای دانش مصداقی دارد که ریاضی نام دارد و منطق که خود با ریاضی آمیخته است.
جز ریاضی که زبان بیان و منطق برهان است، دانش چون طیفی ست که هر رنگ آن در سطحی از پیچیدگی به کاوش جهان می پردازد. فیزیک بنیانی ترین سطوح پیچیدگی را، سپس شیمی و سپس زیست شناسی. علوم اجتماعی و... سطوحی از پیچیدگی را می کاوند که فراتر از سامانه های زیستی اند و اما محدود تر. سامانه های زیستی پیچیده تر از سامانه های شیمیایی و اما محدود تر و به این نحو سامانه های شیمیایی از سامانه های فیزیکی. اما ریاضیات، در هر کجای این طیف، با همان نسبت از پیچیدگی دانش، حضور دارد. شاید گاهی از پیچیدگی، بیانش تغییر کند، اما منطق ریاضی است که بر درک ما از هستی حاکم است.
دو خرده بر این دیدگاه گرفته است: نخست موقعیت خود ریاضی به عنوان بخشی از طیف و دوم این که آیا منطق در هستی حضوری واقعی دارد؟ آیا گیهان ساختاری منطقی را بر می تابد و آیا این چشم که بدان به گیتی خیره ایم، اعمی نیست؟
در پاسخ به پرسش نخست، باید گفت این بسته به آن است که آیا خود ریاضی در حیطه ای انتزاعی، ساختارهایی خارج از جهان را نیز می تواند بررسی کند، یا نه؟ اگر این چنین است، آن ساختارهای انتزاعی چگونه خارج و فارغ از جهان و فارق از واقعیت هستند؟ نمی توان به این قیاس که هر ساختار عینی ذهنی نیز هست، سنجید که هر ساختار ذهنی عینی ست؟ مگر جز این است که آن ساختارها به قدر بقیه انواع مشهود و طبیعی –که به بیان های ساده تری از ریاضی برای دیده شدن نیاز دارند- در حیطه ی جهان ما حقیقی هستند؟ اما در پاسخ به پرسش دوم، اگر جهان ما، در اصل ساختاری غیر منطقی داشته باشد (فرضا اعتقاد داریم چنین است) این تاثیری بر احتساب ریاضیات به عنوان زبان دانش ندارد. دانش، خود جهان نیست، که درک ما از جهان است. منطق -و ریاضی- نیز زبان چشم ماست که بر جهان خیره مانده. به قول جلال الدین بلخی: "کاشکی هستی زبانی داشتی...".
زیست شناسی نیز، هدفش جز این نیست که به همان هستی بی زبان نزدیک تر شود.
درک ذات هستی، رسیدن به مفهوم حیات و سرچشمه ی وجود، رسیدن به همان پرسش آخر است. سوال آخری که باید بی جواب بماند. چون منطقی –زبانی- نیست که پاسخ آن سوال بدان گفتنی باشد.
برای این که زیست شناسی را به عنوان دانشی مستقل از-نه مبتنی بر- شیمی بشناسیم، باید استقلال فرایند های زیست شناسیک –و زبان دانش مختص آن ها را- از شیمی ثابت کنیم.
همه می دانند که بیوشیمی، چیزی جز شیمی مواد زنده نیست. به حقیقت نیز در طیف دانش ها، بیوشیمی رنگ واسط میان شیمی و زیست است. اما، کمتر دیده شده، بیوشیمیستی، از خود پرسیده باشد فلان مولکول چگونه به وجود آمده است. نیز کمتر فیزیولوژیست و کمتر آناتومیستی از خود می پرسد چرا فلان ساختار این گونه طراحی شده است. می دانند مولکول های حاضر در سلول های شبکیه چگونه باعث فرایند بینایی می شوند. اما فقط همین، آن ها تنها شیمی حیات را می دانند.
در مورد چنین پرسش هایی، لزوم پرسیدن این پرسش ها و کسب مجوز برای این پرسش ها، سه نکته قابل تامل است: نخست: فلسفه به صرف یعنی اندیشه، دانش بی فلسفه نیست. دوم: اگر زیست شناس نخواهد به این پرسش ها پاسخ دهد، فیلسوفی نیست که این پرسش ها را بپرسد یا پاسخ بداند. سوم: این گونه پرسش، منافاتی با خلقت ندارد. هر چند با دستگاه فکری تئولوژی مبتنی بر اندیشه های سامی (یهودی) مخالف باشد. از دیر باز، سامیان (عبریان، آرامیان، مسیحیان و از بین مسلمین اهل سنت و به ویژه وهابیان) خالق را، واحد به توحید عددی و موجود به وجود جسمانی می دانستند. چنین خدایی –که آن را ابن عربی اله معتقَد: خدای مورد اعتقاد، نام نهاده- با واجب الوجود و چشمه ی فیضی که مورد اشاره ی ادیان آریایی (و از بین مسلمین، ما شیعیان) است، متفاوت است. او جهان را در شش روز می آفریند و این شش روز، شش بار برآمدن و فرورفتن آفتاب است (کدام آفتاب؟). او بر تخت زرین می نشیند، دست دارد، سر دارد، چشم دارد و قابل رؤیت است. چنین است که خدای سامیان، آدم را نیز از گل می آفریند و اگر کسی به تکامل معتقد باشد، به این خدا کفر ورزیده است.
در تئولوژی آریایی و شیعی(8)، خدا تنها وجود حاضر است و جز او هیچ نیست. خدایی که ما به او اعتقاد داریم –کماکان همان اله معتقد ابن عربی- جهان را و هر چه در آن است (از جمله انسان) به کن فیکن خلق نموده و زمان خود جزئی از این مخلوق است و محاط بر خلقت نمی تواند بودن.
از این روی چنین بحثی مطرح می شود که تکامل چالش برانگیزترین دعوی زیست شناسان و الهیون است.
به این قول، انسان، در راس درخت تکامل به همان سنت الهی(9) جاری در مورد بقیه جانداران خلق شده است.
تفاوت دیدگاه ها، تنها در مورد نحوه ی خلقت است و دیدگاه زیست شناس ها، ظاهرا بیشتر به توحید تنزیهی شیعی قرابت دارد تا توحید عددی و اسطوره ای –و سامی نسب- اهل تسنن. آفرینش یک پارچه ی جهان، سیر تکاملی برای بلوغ و کمال هرچیز و نهایتا حضور دائمی خالق در همه ی شئون، که نه در ادوار منفصل همگی بر همین امر دلالت دارند. این سنت الهی همان خرد حاکم بر جهان (اهورامزدا) در ادبیات آریایی ایرانی است.
خود حیات چیزی نیست که بتوان با نگاه کردن به کتاب های حاوی اطلاعات بیوشیمی و آناتومی و فیزیولوژی و... آن را دید. حیات یک بار خلق شد و همه ی موجودات، گویی همان یک بار گوهر همه گی سرشته شده باشد، آرام آرام و قدم به قدم پیدا می شوند و می روند. اما حیات، این میان، امری پابرجاست.
گویا ویژگی حیات باید چیزی مثل تنفس، تغذیه و یا تولید مثل باشد. با این وجود، حتی یک ویروس رایانه ای نیز تولید مثل می کند و موتور یک اتوموبیل تغذیه و تنفس. آن چه که حیات و موجود زنده را از ماشین هایی با عملکرد منطقی و منظم مجزا می کند، سازگاری و پایداری آن ها در هر شرایطی، در عین آشوب ناکی(10) ست. این سازگاری و آشوب ناکی، به جز بعد فردی و فرایند هایی چون رشد(11)، نمو(12) و هومئوستازی(13)، بعدی فرا-فردی دارد که تکامل نام دارد. گویی موجود زنده، نه خود آن فرد، که رشته ای از افراد و نسل های متوالی ست که به مرور همراه شرایط تغییر می کند. این دقیقا توصیف فرایند ملکه ی سرخ(14) است که به صورت نطریه ای در تکامل مطرح می شود.
بنابراین، تعریفی بهینه تر برای حیات چنین است: هر سامانه ی آشوب ناکی که بتواند هوشمندانه با تغییرات شرایط تکامل یابد. به فرض اگر موجوداتی زنده، از سیاره ای دوردست را ملاقات کردید که اساس بیوشیمی آن ها نه کربن، که سیلیسیوم بود، آیا جز این که هر دوی شما بر اثر تکامل چشم و گوش و مغز و هوش یافته اید، ویژگی بنیادین مشترک دیگری می داشتید؟
فردی ناآگاه با مشاهده ی یک بلور طبیعی، بی شک در پی استادکاری ست که بلور را تراش داده و به این دقت، یال ها و گوش هایش را متقارن شکل بخشیده است. غافل از این که استادکار، کسی ست که با یک قانون شیمیایی، این بلور و تمام بلورهای هم جنس اش را، هم شکل و هم آهنگ کرده است. کسی که با عمل تبلور، بلوری را ازمحلولی به دست می آورد نیز خالق بلور نیست، زیرا برنامه ای که برای شکل گیری آن از پیش ریخته شده –همان قوانین شیمیایی- در زمان دیگر و به ذهن خلاق دیگری ریخته شده اند.
به همین روی، وقتی صحبت از حیات می کنیم، کل پیکره ی موجودات زنده را در نظر می آوریم. هر فرد، تنها بذری است که ریشه می دواند و این درخت را بیشتر می گسترد. آن مولکول های درون بلور، همین افراد هستند و آن روابط شیمیایی، روابط زیست شناسی (مثلا اکولوژیک) بین افراد و البته هر جای جهان که باشند، از قوانین ثابتی پیروی می کنند.
با این حساب، آن چه که زیست شناسی را از سطح بیوشیمی فرازتر می برد، همان روابط حاکم بر چگونگی تکامل و پیدایش عناصر و اجزائی ست که بیوشیمی تنها عملکرد آن ها را بررسی می کند؛ پرسشی که بیوشیمی برای آن پاسخی نداشت، این حیطه از علم –که به زعم این مطالب حیطه ی مادر است- پاسخ می دهد.
زیست شناسی تکاملی بنیانی زیستی دارد، چنان که شیمی –با وجود سرشت فیزیکی مولکول ها- نیز بنیانی شیمیایی دارد؛ زیست شناسی علمی ست با هویتی مستقل از شیمی ( و فیزیک) که در مورد چگونگی پیدایش موجودات زنده و طرز کار سامانه های زنده بحث می کند.
این مباحث دارای ریاضیات و منطق خاص خود هستند و ریاضیات بسیار پیچیده ای نیز به آن ها می پردازد.


گر بدانیم مولکول هموگلوبین(15) انسانی چگونه تکامل یافته –یعنی مسیر خلقت آن را بشناسیم- بهتر می توانیم آن را با مولکول های مشابه (هموگلوبین ها و میوگلوبین(16) های دیگر) مقایسه کنیم و از این روی، اختلالات آن را درک کنیم.
در واقع در همه ی حیطه های زیست شناسی، راه رسیدن به پاسخ را به مدد از زیست شناسی تکاملی، سریعتر درخواهیم یافت و این یعنی کاربرد غیر مستقیم دانش.
اما بگذارید به ابتدای بحث خود برگردیم. چند روز پیش از تمام کردن این متن، در میان گفته های دکتر سید حسین نصر، نقل قولی از جورجیو دی سانتیانا(17)، استاد فلسفه ی علم ایشان در دانشگاه ام.آی.تی. جلب نظرم کرد، که از منظری حکمی (نه چون این نوشته با دیدی یکسر پراگماتیک(18)) لزوم سودمندی را برای دانش زیر سوال می برد: "علم از جایی آغاز می شود که سودمندی پایان پذیرد."

رسیدن به حکمتی که سعدی هشتسد سال پیش آن را این گونه وصف کرده است:
برگ درختان سبز در نظر هوشیار
هر ورقش دفتری ست، معرفت کردگار

پانویس ها:
1:یشت ها، سروش یشت، پاره ی 16

(2) فردوسی توسی: "چنین گفت پیغمبر راستگوی، ز گهواره تا گور دانش بجوی"؛ ترجمه ی دقیق از حدیث "اطلبوا العلم من المهد الی اللحد"
(3) فردوسی توسی: "چنان دان هر آن کس که دارد خرد، به دانش روان را همی پرورد"
(4) Non scholae sed vitae discimus, Lucius Annaeus Seneca (c. 4 BC-AD 65)
(5) Positivism، قطعیت گرایی
(6) Materialism
(7) Reductionalistic
(8) اساس این تئولوژی، که در اقوام آریایی به ویژه ایرانیان وجود داشته همان است که در شیعه است. خدا فیاض مطلق است، جهان از فیض خدا خالی نیست، نتیجتا زمین از حجت خدا خالی نیست و جهان قدیم است (به زمان اقدم است).
(9) چهار بار در قرآن به این سنت الهی اشاره شده است و به این که در این سنت تبدیل (و تحویل) راه ندارد: سوره ی اسراء، آیه هفتاد و هفت (سنّة من قد ارسلنا من رسلنا و لا تجد لسنّة الله تحویلا)، سوره ی احزاب، آیه شست و دو (سنّة الله فی الذین خلوا من قبل ولن تجد لسنّة الله تبدیلا)، سوره ی فاطر، آیه چهل و سه (...فلن تجد لسنّة الله تبدیلا ولن تجد لسنّة الله تحویلا) و سوره ی فتح، آیه ی بیست و سه (سنّة الله التی قدخلت من قبله و لنت جد لسنّة الله تبدیلا)
(10) Chaoticness
(11) Growth
(12) Development
(13) Homeostasis
(14) Red Queen Hypothesis، این نظریه بیان می دارد، هیچ گاه موجودات زنده به سازگاری مطلق نمی رسند. اکوسیستم همواره آشوبناک است و موجودات زنده همواره با سازگاری بیشتر، در حدی از سازگاری می مانند، چرا که با تغییر هر یک، بخشی از اکوسیستم تغییر می کند و بقیه خود را با شرایط حاصل منطبق می کنند. زین روی، -برای مثال- به رغم تکامل دائمی روش های شکار و فرار بین نظام های شکارچی و شکار، همواره بخت بقا برای شکار و شکارچی ثابت است. چیزی که پیشرفت می کند آشوبناکی سامانه است، نه توانایی متقابل اجزا سامانه. اگر موجودی، در چنین سامانه ای، تصمیم به ایست بگیرد (و شرایط محیط به حد کافی آشوبناک باشد) از قافله در می ماند و منقرض می شود.
(15) Hemoglobin
(16) Myoglobin
(17) Georgio Di Santillana
(18) Pragmatic، رویکردی فلسفی که از هر دیدگاه و عقیده ای به شرط سودمند بودن، دفاع می کند.
