Silent Words
کلام خاموش
Part I
پاره ی نخست
نه شب ام نه شب پرستم که حديث خواب گويم
چو غلام آفتاب ام هم از آفتاب گويم
چو رسول آفتاب ام به طريق ترجمانی
په نهان از او بپرسم به شما جواب گويم
نمی دانم خويش کاری هريک از ما در برابر ميهن، هويت، انسانيت و فرهنگ چه می تواند باشد يا چه اندازه ادا شده است. اما گمان دارم هر اندازه که در ادای اين دين بکوشيم باز عقب ايم.
غربيان سال نو مسيحی را به نام نامی حضرت جلال الدين محمد بلخی «رحمه الله عليه» مسمی کرده اند؛ طرفه آن که ما جز دعوی انتساب وی به خود، جنبش ديگری نداشتيم (و ظاهرا نخواهيم داشت)؛ طرفه تر آن که آن سوی سرحدات ملک ايران نيز، کار و باری راه انداخته اند از صدقه ی سر محمد بلخي و جانشينانش (وآخرين بازمانده ی نسل وی) دکان و دستکی خرم دارند با همان جماعت غربيان.
نه ما، کلام محمد بلخی را به خاطر داريم که فرمود "آفتاب از هر کجا برداشت سر، عين خورشيد است نه چيز دگر" و نه آنان که "کار پاکان را قياس از خود مگير، گرچه باشد در نبشتن شير شير".
هر کس را بضاعتی ست، تا در ازای آن چه از پيشينيان بدو رسيده، خدمتی درکار کند و من اين اندک را توانستم. باشد که خداوند بگذرد از کوتاهی. نذر کرده بودم که شماری چند از آموزه های محمد بلخی را به زبانی که جز پارسی زبانان بدانند برگردانم (که کم نيستند غلامان آفتاب، اين سوی و آن سوی جهان و چون ترجمه ی رينولد الين نيکلسون رضی الله عنه را به سزا تر ديدم، بی کاستی همان را برگزيدم) و اينک نخستين پاره از آن چه بر گردن داشتم آماده کردم تا به همه ی دوستان پيش کش کنم.
انکار کردن موسی عليه السلام بر مناجات چوپان
ديد موسی يک شبانی را به راه کو همی گفت ای گزيننده اله
تو کجايی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت
جامه ات شويم شپش هايت کشم شير پيشت آورم ای محتشم
دستکت بوسم بمالم پايکت وقت خواب آيد بروبم جايکت
اين نمط، بی هوده می گفت آن شبان گفت موسی با کی است اين ای فلان
گفت با آن کس که ما را آفريد اين زمين و چرخ از او آمد پديد
گفت موسی های بس مدبر شدی خود مسلمان ناشده کافر شدی
اين ژاژ است و چه کفر است و فشار پنبه ای اندر دهان خود فشار
گند کفر تو جهان را کنده کرد کفر تو ديبای دين را ژنده کرد
چارق و پاتابه لايق مر توراست آفتابی را چنين ها کی رواست
دوستی ِ بی خرد خود دشمنی ست حق تعالی زاين چنين خدمت غنی ست
گفت ای موسی دهانم دوختی وز پشيمانی تو جانم سوختی
جامه را بدريد و آهی کرد و تفت سر نهاد اندر بيابان و برفت
وحی آمد سوی موسی از خدا بنده ی ما را ز ما کردی جدا
تو برای وصل کردن آمدی يا خود از بهر بريدن آمدی
هر کسی را سيرتی بنهاده ام هر کسی را اصطلاحی داده ام
در حق او مدح و در حق تو ذم در حق او شهد و در حق تو سم
هندوان را اصطلاح هند مدح سنديان را اصطلاح سند مدح
ما زبان را ننگريم و قال را ما درون را بنگريم و حال را
ناظر قلبيم اگر خاشع بود گرچه گفت لفظ ناخاضع رود
چند از اين الفاظ و اضمار و مجاز سوز خواهم سوز با آن سوز ساز
آتشی از عشق در جان برفروز سر به سر فکر و عبارت را بسوز
موسيا آداب دانان ديگرند سوخته جان و روانان ديگرند
ملت عشق از همه دين ها جداست عاشقان را ملت و مذهب خداست

Moses and the Shepherd
By Rumi
Mathnavi Ma'navi, Book II, v. 1720
Translation: Reynold Alleyne Nicholson
Moses saw a shepherd on the way, who was saying, "O God who choosest as Thou wilt, where art Thou that I may become Thy servant and sew Thy shoes and comb Thy head? That I may wash Thy clothes and kill Thy lice and bring milk to thee, O worshipful One; That I may kiss Thy little hand and rub Thy little feet and sweep Thy little room at bedtime."
On hearing these foolish words, Moses said, "Man, to whom are you speaking!?" He answered , "To him who created us and brought this earth and heaven to sight."
"Hark" said Moses, "you are very wicked man: indeed you are no true believer, you have become and infidel. What babble is this? What blasphemy and raving? Stuff some cotton into your mouth! The stench of your blasphemy hath made the whole world stink: your blasphemy hath torn the mantle of Religion to rags. Shoes and socks are fitting for you, but how are such things right for the Lord of glory? Truly, the friendship of a fool is enmity: the high God is not in want of suchlike service."
The shepherd said, "O Moses, thou hast closed my mouth and thou hast burnt my soul with contrition."
He rent his garment, heaved a sigh, turned in haste towards the desert and went his way.
A Revelation came to Moses from God-"Thou hast parted My servant from Me. Wert thou sent as prophet to unite, or wert thou sent to sever? I have bestowed on everyone a particular mode of worship, I have given everyone a peculiar form of expression. In regard to him these words are praiseworthy, in regard to thee blameworthy: honey for him, poison for thee. The idiom of Hindustan is excellent in the Hindus; the idiom of Sind is excellent in the people of Sind. I look not at tongue and speech, I look at the spirit and the inward feeling. I gaze into the heart to see whether it be lowly, though the words uttered be not lowly. Enough of phrases and conceptions and metaphors! I want burning, burning: become familiar with that burning!
Light up a fire of love in thy soul, burn all though and expression away! O Moses, they that know the conventions are of one sort, they whose souls and spirits burn are another sort."
The Religion of love is apart from all religions. The lovers of God have no religion but God alone.
