ماييم نظر کرده در اوصاف تو چندی برقع بگشا تا در اوصاف ببندی ای ما همه شب ديده به راه تو گشاده وقت است که چون صبح بتابی و بخندی
انديشه ی وصل تو به رای من خاکی هرگز نرسد وه که تو خورشيد بلندی
زيبا تر از آنی که گلت نامم و نرگس شيرين تر از آنی که بگويم همه قندی
شمعی نه چنانی که بسوزی و بکاهی می تاب که نوری و تو را نيست گزندی
دل سوختم از آتش حسن تو که اين روی حيف است ببينيم و نسوزيم سپندی
عرفان غم عشق از دل پر نقش نيايد
زنهار که اين مرتبه بر خويش نبندی

اردی بهشت هزار و سیسد و هشتاد و پنج
در رویایی به هنگام پگاه، این شعر را به آواز راست پنج گاه در محضر بزرگی می خواندم.