
باز بشكسته مرا نرگس مست تو سبو باز ديوانه شدم چاره كن اي سلسله مو لا الاه از تو بياموختم و كفر شدم عشق ناگاه درآويخت و گفت الا هو
خواب ديدم كه مرا يار خودت مي خواني روي بگشادي و گفتي كه بيا دست بشو
تو گل عشقي و شايسته ي بستان بهشت طوبي ار مي طلبي پاي گل و سنگ مرو
دست و رو و دل و روح از رخت آتش بگرفت در نماز آمدم از نور تو بگرفته وضو
اي مؤذن هله هنگام نمازآمده است بانگ بردار و همي حي علي العشق بگو
چون مرا آتش رخسار تو سبحاني كرد شربت عشق ز رگهام رود جوي به جو
عكس معشوق برون مي جهد از چشمانم نظري گر بكني بر بصرم روي به رو
خويش من عشق و پدر عشق و برادر عشق است همه سو عشق و منم نقطه ي حيران، بي سو
من نهنگي بدم اكنون كه به آب آمده ام تا ابد مي روم اندر دل اين بحر فرو
گر دهان باز گشايم مي عشق است دراو بو همي آيد و بو آيد و بو آيد و بو
دل من لابه همي كرد و منش سر بزدم وه كه من سير شدم زين دلك تو در تو
كالبد نيز تهي سازم و پران گردم خانه اي مي طلبم من كه شه ماست دراو
خرقه ي خاك بدرانم و سلطان گردم هدهد مهر کشد زين سپس ام جام و سبو
من دگر من نبوم هيچ همه عشق شدم
نام عرفان تو مگو هيچ و مرا نام مجو

اردی بهشت هزار و سی سد و هشتاد و چهار
در تعقیب نماز عشاء قلمی گردید
...و علیه التکلان