من معنی برخی لغت ها رو می نویسم
پیرایش: تصحیح
چگامه، چامه: شعر، غزل
کهن: کلاسیک
جنگ: مجموعه
گفتار نخویست: مقدمه
گون: حالت، صفت، نوع
برابرنهاد: معادل
برایی: دلیل
چرایی: علت
اندرون: مدخل
پارسیک: پهلوی ساسانی، پارسی میانه
پهلوی: پهلوی اشکانی، پارتی میانه
کام: مقصود
هوده: نتیجه
روان: جاری، ذهن، معنا
سـُـهش: احساس
پافشاری: اصرار
ذهیروک: نوستالژی، خاطره
خویشکاری: تکلیف، فریضه
بودگی: وجود
دیگر: آخر
نوس: تقلید
آفریننده: خلاقه
سپیده: کاغذ
دبیره: خط، قلم، فونت
بارگذاری: دانلود
آهنگ: ترتیب
سازگار: بر اساس ِ
نوده و نیوار: حال و هوا
نامک: کتاب
سامان: نظم
به سامان: منظم
چم: معنی، ترتیب
روی: دلیل
شمیدن: احتراز کردن، برائت جستن
زنهار: احتراز
آرِش: مفهوم
مینوی: انتزاعی، معنوی
مینو: معنا
پروا: اعتنا، انحصار
دهناد: وزن، ریتم، ایقاع
پساوند: قافیه
فروهر (فره وهر): روح
نهاد: وجود
دریابنده: مخاطب
پسین: ثانویه
آمیژه: شعر، سخن زیبا
نگار: نقش
ناله سنجی: هارمونی، تناسب
گوهر: جنس
همگزار: متناسب
همساخ: متقارب
میانجی: واسطه
لبید: شاعر
خنیاگر: موسیقی دان، مطرب
نیام: حالت، صورت
سایه پرور: لطیف
بایستگاری: التزام
سازواری: تناسب
کالبد: قالب
هنج: تناسب، هارمونی
درآهنگ: در رابطه
ریزه کاری: جزئیات
اندرمیان: موجود
کام نا کام: البته
به چم: منظور
ریزگان: زحافات
خنیاک: موسیقی
ساخت: قالب
پسند: سلیقه
همگر:مربوط
توختن: اقتباس
وام: تضمین
خوش: طرفه
سرانجام: انتها
بهره: مضمون
آماج: هدف
بیرون: استثنا
فرورد: هجرت
دقت می کنی خیلی ازین واژه ها رو می شناسی؟
در واقع چیزی که باعث می شه درک متونی که به فارسی سره نوشته شده اند با اشکال همراه باشه، تفاوت حوضه ی معنایی واژگان در فارسی و عربی ست. به نظر من این نکته ای ست که زبان شناسان کم به آن توجه کرده اند. بسیاری از کلماتی که در فارسی رواج دارند یا داشته اند، دارای معادل هایی با حوضه ی معنایی مترادف در زبان های دیگر هندواروپایی ست. مثلا واژه های شیر و شهر و شاه همه گی از یک ریشه ی باستانی (خشتره) مشتق شده اند و حوضه ی معنایی خود را دارند. هرچند این ریشه در زبان های دیگر هندوارپایی کمتر دیده می شود ولی حوضه ی معنایی مترادف آن با واژه هایی همین گونه هم ریشه پرگشته است (رکس، لئو) . در واقع می توان گفت حتی اگر ریشه های کلمات زبان های هندواروپایی مشترک نباشند، حوضه های معنایی حداقل در مورد حوضه های معنایی باستانی تر مشترک هستند. همین شباهت در زبان های سامی نیز دیده می شود. واژه ی لخما (لحم) در همه ی زبان های سامی بر مفهوم قوت قالب دلالت دارد (در عربی: گوشت، در عبری و آرامی و سریانی: گندم یا نان).
مشکل از وقتی آغاز می شود که واژه های یک زبان سامی برای استفاده در حوضه های معنایی هندواروپایی مورد استفاده قرار گیرند. ساختار منطقی و فصیح زبان های سامی حرفی مانند "اما" دارد که بر رابطه ای منطقی دلالت می کند. فکر می کنم معادل این واژه در زبان های هندواروپایی بسیار گیج کننده و چند منشائی باشد ( در فارسی نو معادل اما وجود ندارد!، در پهلوی بیه، در انگلیسی بات، در فرانسه مه و در لاتین سـِـد معنی اما می دهند) به همین نحو ما در زبان های هندواروپایی ترکیب ها، حروف و افعالی داریم که در زبان های سامی معادلی ندارند و بنابراین اگر وام گیری کلمه های سامی (عربی) در زبانی هندواروپایی (فارسی) اتفاق افتاده باشد، نتیجه ی آن تغییر گسترده ی حوضه ی معنایی لغات خواهد بود. در این جا نیز، اگر دقت کنی، می بینی تنها با جای گزین کردن واژه ها نمی توان متنی طبیعی به وجود آورد. هر واژه ی عربی چندین معادل فارسی دارد و هر واژه ی فارسی چندین معادل عربی و تطابق آن ها تنها بستگی به آشنایی با هر دو زبان خواهد داشت. بنابراین فارسی نویسی به این نحو، تنها نوعی واپس گرایی خواهد بود که فایده ای جز گنگ ساختن مفاهیم فنی در پی ندارد ولی اگر همین اکنون به عاقبت کار خود نیاندیشیم و به خیل واژگان غیر فارسی که در فارسی کاربرد یافته اند سامانی ندهیم حوضه های معنایی فارسی بیش ازین زیر و رو خواهد شد و زبان فارسی به زودی کارآیی طبیعی خود را از دست می دهد. من تنها به چند نمونه از واژه هایی که در دوران اخیر موجب تغییرات فاحش در حوضه های معنایی شدند و بدون آن که حوضه ای جدید برای فارسی به وجود بیاورند عملا چند حوضه ی دور را با هم ادغام کردند می پردازم
مرسی (واژه ای که مثل تخم لق در دهان همه می چرخد و به جای هر عبارت تشکرآمیز یا در پاسخ تشکر به کار می رود)
کول (+ کلیه ی معادل های فارسی آن مثل باحال، خفن)
سری (این یکی خیلی جالبه، خود واژه از اصل لاتین به معنی دنباله است که به واسطه ی فرانسوی وارد فارسی شده و در فارسی معنی "دفعه" "بار" "عده" "گروه" "مرتبه" .... پیدا کرده!)
....