دو شعر ِ زمستانی
هردویِ اين شعرها مربوط به چند هفتهیِ برفی ِ گذشته هستند. يکی را پيشتر، در همان هجوم نخستين برف زمستان، در شبی که به ديدار استاد عبدالرضا مجدی[i] رفته بودم نوشتم. آنشب، جناب مجدی در بارهیِ آثار باستانی ِ جيرفت، با دلسوزی سخن میگفت؛ و سدالبته که اين دلسوزی ناشی از اطلاعات ِ گسترده و ژرف ِ ايشان بود. آنگونه که من از قول ِ ايشان شنيدم، «مرد ِ پاماری» موتيف ِ شاخص ِ هنر ِ جيرفت ِ باستان است. بقيهیِ عناصر ويژهیِ اين شعر را نيز، مديون «مامانماهمير» هستم.
شعر ِ ديگر، برمیگردد به آخرين برف ِ سنگينی که چند هفتهیِ پيش، باز کشور را سپيدپوش کردهبود. آنروز صبح، من به همراه ِ دوربينام و نگاتيوهایِ سياهوسپيدش، به کوچههای باغهای در حال ِ انقراض ِ طرشت رفتم و چند فريم ِ نهايی ِ را، صرف ِ عکاسی از صحنههایِ برف و کلاغها کردم. البته اين که دستپخت ِ دوربين چهجوری شده، تا يک هفتهیِ ديگر که من اين کنکور ِ شير ِپاکخورده را از سر بگذرانم، معلوم نمیشود. شعر زمانی زائيده شد که خورشيد ِ محو و کمرنگ را، بر سرشاخهی کلاغنشين ِ يکی از درختهای توت تصور کردم.
«طرح ِ قالی»
پشت ِ طرح ِ نصفهیِ قالی،
بتههايی «نقطهکرده»، «نقطه ناکرده»...
زير ِ نور ِ برف...
مادر خفت؛
«مرد ِ پاماری» لالايی گفت.
پخش شد زَ«افشان» مويش طرحی «اسليمی»
از دو چشمش: خواب
رنگ ِ «دوغی» را شکست، آيينهیِ مهتاب
ريخت بر رویِ «لچک» سيراب
وز پسين ياقوت ِ لبهايش: پريدهرنگ
«چهرهای» شد، رنگ ِ «واگيره»...
در اتاق ِ کوچک ِ تيره
رنگهایِ گرم رفته از در و ديوار
سايههایِ سرد، بر ديوار، ماسيده
در ميان ِ خيمهشببازیِ لولوهایِ موهومی
بيمناک از برف ِ بیپايان
]«ترنج» ِ آبگون: لرزان
کودکان ِ فرش، شيری سرخ میخواهند
در اتاق ِ تار ِ يخبندان
زير ِ سرمایِ مصرّ ِ برف...
مادر افتاد و سرش بر طرح ِ قالی، خفت
نقش ِ قالی مرد.
در کبود ِ طرحهایِ نيمهکاره، از «انار» و «نيل»
بی «روناس» ِ سرخ ِ مادر گريه پنهان بود
در «ترنج»ِ «لاجوردين» اشکهايی سبز میجوشيد...
«مرد ِ پاماری» خزيد از صفحهیِ تقويم ِ ديواری؛
رفت و خونی کرد «شاعباسی»ِ بیرنگ ِ طرح ِ نصفهیِ قالی.
«ميوهیِ باغ ِ درخت ِ نور ِ همسايه»
آسمان سرخ است...
آفتابی محو،
همچون بادرنگی کال
آويزان
تيغخورده بالش ِ ابرست
پرريزان
برف میآيد سبک رفتار
وندرين هنگام ِ خواب ِ باغ
در ميان ِ باغ ِ همسايه
شاخهای از شاخههایِ برف بگرفته
]سپيد و سرد
ميوهای نورانی و روشن به بارآورد
در ميان کوچهباغ ِ خفتهیِ توت ِ طرشت ِ سالهایِ دور
شوق ِ کشفی تازه میجوشيد در من
در سر ِ من شور
کاين چنين برف و زمستان...
وانگهی ميوه!
نوبرانه؛ آن هم از جنس ِ رقيق ِ نور!
گرم گشتم زين شعف، بیاحتياط از کاهگل بالاخزيدم
دست ِ من بالای چينه، سست، لایِ برف
ناگهان اندر دلم باريد ترسی سرد
پرکشيدند از ميان ِ باغ ِ همسايه، کلاغان
خشک گشتم ناگهان؛
گويی شلخته غاروغارشان طلسمام کرد
من ز جا بگريختم، وندر پسام بگذشت؛
سالهای سال...
ليک با من هست، آن اندوه ِ ديرين و هنوز آنگه که خونی، آسمان باشد
میخلد گاهی برادههای غاروغارشان در دل
با خودم میگويم آنگه من:
«ميوهیِ باغ ِ درخت ِ نور ِ همسايه
مزهاش بايد چهسان باشد!؟»

[i] آقای مجدی یکی از بهترین سازندگان ساز در کشور ما هستند؛ یکی از معدود کسانی که نگاهی علمی به این موضوع دارند. ایشان استاد دانشگاه هستند. موضوع تحقیقات آکادمیک خود ایشان نیز مرمت آثار باستانی: مرمت سازهای قدیمیست. اطلاعات ایشان در زمینههای مختلف بهويژه باستانشناسی مرا حيرتزده کرد. حکایت آثار ِ باستانی ِ جیرفت و مرد ِپاماری را بنده از زبان ايشان شنیدم. مقاله از آقای مجدی دربارهی سازهای موسيقی در ايران.