روز ۸۸۸۸
اول اردیبهشت ماه جلالی
بلبل گوينده بر منابر قضبان
بر گل سرخ از نم اوفتاده لآلی
همچو عرق بر عذار شاهد غضبان
سعدی
هر سال، برای من، اول اردیبهشت، روز شادباش و خرمی بودهاست. ويژه آنکه موسم گل است و دورهی مل. اما امسال، حکايت چيز ديگریست. اول اردیبهشت امسال، از آن روزهای خاص عمر من است که مثل سالروز زادهشدن، چيزی گوش مردم را میگيرد و میگويد «عمر برفاست و آفتاب تموز/ اندکی ماند و خواجه غرّه هنوز/ ای که پنجاه رفت و در خوابی/ مگر اين پنجروزه دريابی/».
هشتهزاروهشتسدوهشتادوهشتروز پيش از اين روز، در شب زادهشدن ايزد مهر، که سامياناش شب يلدا مینامند –که در آرامی يعنی زادهشدن-، مصادف با شب هفدهام ربيعالاول –زاد روز سرور کاينات و مفخر موجودات و رحمت عالميان و صفوت آدميان و تتمهی دور زمان، محمّد مصطفی، صلّیاللهعليهوآلهوسلم-، مادرم مرا به دنيا آورد و پدرم مرا موسی نامکرد –که معرب משהاست، يعنی که از آب برگرفته-؛ میگويند موسی يکی از هفت تنیست که بسيار نامها بر او نهادهگشت؛ مادرش ورا يقوتئيل نام کرد –که يعنی خداوندش قوت داد-؛ پدرش ورا حبر ناميد –که يعنی دوست-؛ خواهرش ورا يرد لقب داد –يعنی که عبد-؛ برادرش ورا ابیزانو کنيت نهاد –يعنی که خراباتي-؛ مردماناش ورا شميعا میخوانند –يعنی که شنوده شده- و برخی ورا طوبيا میگويند –يعنی که نيکو-؛ ما نيز چنانکه هست، ورا کليمالله میگوييم- يعنی که با خدايش سخن گفت-.
مرا نيز، به همينگونه نام موسی، همواره در پشت قرآن ماند و در شناسنامهای که برايم گرفتند، نامم شد عرفان –يعنی که شناسا-؛ معلمام مرا پاژنام، نيوشا نهاد-يعنی که شنيدار- و يار گرامیام که مرا گيلاگیلا مینامد- که גילה در عبری يعنی شادمان-. سد حيف؛ که اما ما هنوز در مصر فرعونی اسيريم و موسی از ميانهی قرآن درنياورديم؛ نه شناسای چيزی گشتيم، نه نيوشيدار رازی شديم؛ و نه در دل شادمانيم –که ديگراناند، جز ما، آنان که لاخوفٌ عليهم و لاهم يحزنوناند-.
تا امروز، هشتهزاروهشتسدوهشتادوهشتروز زندگیکردهام. در اين روزها، آرزوهای فراوانی داشتهام؛ و بايد اعتراف کنم که «شکر خدا که هرچه طلب کردم از خدا/ بر منتهای همّت خود کامرانشدم/». امروز نيز آرزويی میکنم؛ آرزو دارم، تا زندهام، وجودم برای دوستان، مايهی آسودگی و آرامش باشد و برای دشمنان، مايهی دردسر و رنج؛ بودگیام به بیهودگی نگذرد و زندگیام به نابودگیام بیارزد؛ اگر زندهباشم، ننشينم و اگر میميرم، ايستادهباشم. خدايا... مرا در بستر مميران.
کامناکام، چارهای نيست، جز که فرعون بهيمی به نيل الٰهی غرقهکردن و موسی جان را، از صحرای شبانی به وادی ايمن فراخواندن، که درختیست آنجا، سخنگو، از آتش گل داده و از گلنار خويش، سرمست.
ای موسی جان شُبّان شدهای
بر طور برآ ترک گله کن
سیپاره به کف در چلّهشدی
سیپاره منم ترک چله کن
جلالالدّين محمّد بلخی