گام آهسته بفرسا گرگ ها بيدارند
تن دشت از دمشان پر ز تب است
زوزه شان می رسد از مهتاب
از شب
از جنگل پير
تخم ترس است که در سينه ی شب کاشته اند
زوزه شان می چکد از شاخه ی تاريک
از خون شکار
از ترس که می آيد و می خندد تنها و دلير
سايه ها تيره و تار
رنگ ها سايه پذير
زوزه شان می وزد از کومه ی خشکيده ی جنگل
از ميوه ی ترشيده ی خون رنگ
از مغز دو دختر که دريدند پرير
دنده هاشان را بر خاک شب تب زده بگذاشته اند
گرگ ها جشن گرفتند به مرگ گل مهر
ديو ها دار برفراشته اند
مرغ خورشيد زبان را بکشانند به زير
روشنی را بکشند
گام آهسته بفرسا که شب است
بيخ خواب است که در ديده ی ما کاشته اند

این شعر و موسیقی همراه آن در حقیقت مربوط به روز زن گذشته و وقایع حول و حوش آن در میدان هفت تیر بود (که دفعه ی اول به همراه ترجمه و توضیحات این جا پست شده بود، سدالبته سربسته تر از امروز). گویا ناف میدان هفت تیر، ولی با این گونه وقایع خون آلود، گره خورده، که خدا سومی اش را به خیر کند...
(عکس ها را از وبلاگ مسیح علی نژاد، که لینک مطلب اش را برای تان فرستاده ام، برادشتم)
در رابطه با این عکس دیگر، این یکی را بخوانید.