
شهر تاریک است
باغ تبریزی
کلاغ آجین
آسمان بی نور و افسرده
خور گرفت سایه می بندد به باغ آذین
پیرمرد روز جان داده ست بی چیزی
پیکرش را یافت بی جان
باغبان
پرزخم و پژمرده
غسل دادندش فقیرانه به اشکی شور
تب گرفته در عزایش آسمان
خونین
شب بر آتش می پزد در یادبودش سوگوای نور

چرخ چرخ برگ های زرد پاییزی
بر سر بی چتر باران خوردگان خیس
بی نوایی خوش که می خوانند بر بیوه زنان تلخ شو مرده
بی آهنگ موسیقار می رقصد
آب های بی نشاط پا لگدخورده
از هجوم لشگر پاییز آزرده
زندگی را با سکوت خاک آغشتند
ریشه ی غم ناک تنهایی
همچو کرمی شب فروزنده میان خاک می چرخد

چاه خون لخته می جوشد به باغ سرد
خاک ها گِل گشت و گِل ها خشت غم گشتند
مرگ می آید سبک رفتار و بی تعجیل
با غبان کاین سان دگر جز حفر گوری بر ندارد بیل
باغ شب جز خون چه دارد بار

باغ خالی گشته از سبز سپیدار فریبایش
وین گیاه گور
آسمان آرا چلیپایش
بر فراز تیره فام باغ تبریزی
سر برآورده
عنکبوتانش سیاه و زرد
ریسمان مرگ را بر دار ده دیرک به هم رشتند
هر کناری رسته پاجوشی ایش
میلامیل
تا شود داری برای پیکری فردا
هرکناری رسته پاجوشی
هر گیاهی پیک سرگردان خاموشی
تا مگر جوید سراغ از آفتابی تار
آسمان کاین سان دگر جز خون ندارد رنگ
صبح را دیگر که دارد درد

باغ شب بی میوه و بی نور
بلبلانش را
طوطیان سبز باغ اجنبی کشتند

موسیقی زمینه: کاروان، اثر سلطان اسماعیل اوغلی حاجی بیئوف