کم پیش آمده که این همه پشت سر هم مطلب بنویسم. از آن کمتر، حدیث نفس کردن ام است، که شاید از تنهایی، احوالم به رسوایی کشیده باشد! این هم حرفی ست.
اما چیز جالبی که مرا واداشت دوباره دست به قلم شوم، دوبیت عربی از سعدی بود که خانم هما وزیری در سایت شان گذاشته بودند و از روی شیطنت، خواستم آن را به پارسی درآورم، هرچند خود ایشان هم این کار را انجام دادند، ولی به هر حال جای جناب دکتر صاحب نسق خالی که احسنت و زه بگوید.
شعر سعدی این بود:
اما اخالص ودّي الم اراعك عهدي
فكيف تنقض عهدي و فيم تهجرني؟ قل
من المبـلـّغ عنـّي الي معذّب قلبي
اذا جرحت فؤادي بسيف لحظك فاقتل
كه بنده پارسی اش را نوشتم:
مگر خلاف نمودم به دوستی و درستی
که عهد می شکنی و به خاک می نهی ام، هان؟
بــَرید کو که بگویم به آن نگار به مـُوستی
چو دل به غمزه بخستی، بکش به زاری ام ای جان
توضيح این که، "برید" یعنی پیک (مبلغ) و "مُوستی" (بر وزن چـُستی) یعنی زاری و گریه، مانند "مستمند". "خستن" را هم که حتما خودتان می دانید یعنی مجروح ساختن.
خانم وزیری هم در پاسخ نوشتند:
اگر به" حلقه ي عشق"ي روا بود كه بيايم
به نازكيِّ خيالت رسم ز راه تامل
تو را ستايم و شعرت روان و عذب بدانم
دو بيت زير هم از من بخوان به رسم تغافل
درست بود چو مهرم " درست قلب " تو چون است؟
بگو چگونه سپردي مرا به هجر خود اي گل؟
كه با ستمگرِ سنگين دلم به راز بگويد
چو خستيَم به نگاهت ، زجام مرگ دِهم مُل
برای این که مطلب خشک و خالی نباشد، یک تصنیف قدیمی (روایت از عبدالله خان دوامی) در مقام زابل به شما تقدیم می کنم. این تصنیف را علی رغم سینه پهلو و گلودرد شدید خواندم، و البته علت هم دارد؛ سعید کردمافی، رفیق گرمابه و گلستان بنده، روز دوشنبه در فرهنگستان هنر، در برنامه ی اختتامیه ی همایش "مکتب اصفهان" (همان اسفهان!) به همراه گروه هفت گاه، به سرپرستی استاد داریوش طلایی، هم نوازی و تک نوازی فرموده بودند، و هرچند بنده هم آن جا بودم و به صورت زنده مستفید شدم، باز هم بدمان نیامد فیلم اجرا را یک بار دیگر ببینیم. ازین رو آقا سعید به قصد عیادت به چشم ما قدم نهاد و با هم اختلاط کردیم و این شد که الان حالم بهتر است. بعد از رفتن سعید، تحت تاثیر همان اجرای گروه هفت گاه، زیر لب، نوایی گرفته بودم که به سه گاه ختم شد. نهایتا، این قطعه را ضبط کردم که تقدیم شما کنم.
شیار نخست، نسخه ی میکس شده و چندصدایی ست، و به عکس، شیار دوم، نسخه ی نخست است. این شعر، در تصنیف البته بر حسب موسیقی ای که با آن تلفیق شده حسابی عوض شده است.
نگارا، این همه جور و غضب چیست
دلت بر ما نمی سوزد سبب چیست
بیا آرام جان من، روانم
بیا شیرین زبان من رطب چیست
به رویت آینه مفتون و پرخون
تو را گر گل شود مجنون، عجب چیست