Silent Words
کلام خاموش
Part II
پاره ی دوم
نه شب ام نه شب پرستم که حديث خواب گويم
چو غلام آفتاب ام هم از آفتاب گويم
چو رسول آفتاب ام به طريق ترجمانی
په نهان از او بپرسم به شما جواب گويم
مانده بودم که دومين پاره از اين دنباله را که نذر حضرت جلال الدين محمد دارم، از کجا بيآغازم. تا اين که بی اختيار به ياد گوشه هايی از رديف استاد بزرگ رديف مکتب اسفهان، زنده ياد عباس کاظمی افتادم. رديفی که از روايت آن درويش مشق کرديم، سربه سر دبستان حکمت بود و معرفت...
مثنوی دشتی و ابوعطای رديف مکتب اسفهان، در روايت هيچ استاد ديگری پيدا نمی شود. ازين روست که اجرای پراشکال بنده، می ترسم موجب آزار روح استاد شود. اين را مِن باب تعارف عرض نمی کنم. تنها چيزی که مرا واداشت تا اين آواز بدساز را همراه کلام آسمانی جلال الدين محمد کنم، اين بود که آن را رونق شکن بازار مسلمانی نديدم. به ويژه که مخاطبان اصلی من در اين دنباله، غيرايرانيان پارسی نابلدند که بی موسيقی ای در، چيزی از آهنگ شعر پارسی نمی يابند.امان از اين نفس امّـاره که «در پی آن که بگويندت زَهی/ بسته ای بر گردن جان ات زِهـي».
جز مثنوی دشتی آموخته از رديف استاد عباس کاظمی، حکايتی که اين بار برگزيدم، جايی ديگر نيز توجه ام را به خود جلب کرده بود. رابرت بـِلای، شاعر و نويسنده ی صوفی مسلک معاصری ست با معروفيت جهانی. من سال ها پيش در يکی از کتاب های او The Sibling Society به اين شعر برخورده بودم. تفسيری که او از اين شعر به دست می داد راه گشای من شد برای مطالعه ی بيشتر کتاب مثنوی معنوی. در اين جا مجال آن نيست که به نقد کتاب بپردازم. چرا که کتاب مذکور موضوع ديگری دارد و شعر جلال الدين محمد نيز در صفحات آغازين کتاب (صفحات بيست و دو تا بيست و پنج) به ميان آمده است. اما مشخص است که بـلای درک درستی از مفاهيم مورد نظر جلال الدين داشته؛ هرچند ارجاعات مکرر او به چراغ داران مصطفوی ای چون جلال الدين محمد، حافظ و خواجه عبدالله انصاری، بی شرار ِبولهبی برخی صوفی نمايان امروزينه نبوده است.
آن ابياتی را که برگردان انگليسی آن را (باز هم از دست نيکولسون) گزيده ام، تنها شامل پنجاه بيت از مطلب می شود. همه ی پنجاه بيت را در يک شيار شش و نيم دقيقه ای (به بزرگی هفسد و شست و نه کيلوبايت) خوانده ام. اما تنها دو بيت از آن پنجاه بيت راگزيدم تا به صورت آوازی در يک شيار ديگر(به درازای دو دقيقه و بيست و دو دقيقه ثانيه و بزرگی دويست و هفتاد و هشت کيلوبايت) اجرا کنم. کام نا کام، سه بيت ديگر (جز آن پنجاه بيت) به آن دو بيت افزوده ام و نهايتا پنج بيت از اين حکايت، آواز مثنوی دشتی و ابوعطايی شده اند که به نوعی نيک سرانجام حکايت است. چرا که در آن پنجاه بيت نخست، تنها سخن از اين است که بايد نفس اژدهاگين را در برف سختی افسرده بداريم (و افسرده چه به جا افتاده است: از ريشه ی پارسيک ِ اَپ سَرته: آب يخ بسته)؛ ولي چگونگي آن تنها در ابيات بعد مشخص می شودکه «طی اين مرحله بی همرهی خضر مکن».
آن پنج بيت آوازی اين ها هستند:
هر خسی را اين تمنا کی رسد موسی ای بايد که اژدرها کشد
هيچ نکشد نفس را جز ظلِّ پير دامن آن نفس کـُش را سخت گير
نفس اژدهاست او کی مرده است از غم بی آلتی افسرده است
اژدها را دار در برف فراق هين مکش او را به خورشيد عراق
کآن تـَفِ خورشيد آتش بر زند وآن خفاشِ مُرده ريگت پر زند

حکايت مارگير که اژدهای فسرده را مرده پنداشت و در ريسمان هاش پيچيد و آورد به بغداد
مارگيری رفت سوی کوهسار تا بگيرد او به افسون هاش مار
گر گران و گر شتابنده بود آن که جوينده ست يابنده بود
در طلب زن دائما تو هر دو دست که طلب در راه نيکو رهبر است
لنگ و لوک و خفته شَـکل و بی ادب سوی او می غيژ و او را می طلب
گه به گفت و گه به خاموشی و گه بوی کردن گير هر سوی بوی شه
بوی بر از جزء تا کل ای کريم بوی بر از ضدّ تا ضدّ ای حکيم
جنگ ها می آشتی آرد درست مارگير از بهر ياری مار جست
بهر ياری مار جويد آدمی غم خورد بهر حريف بی غمی
او همی جستی يکی ماری شگرف گردِ کوهستان، در ايّام ِ برف
اژدهايی مرده ديد آن جا عظيم که دل اش از شکل او شد پر ز بيم
مارگير از بهر حيرانی ِ خلق مار گيرد اين ت نادانی ِ خلق
آدمی کوهي ست چون مفتون شود کوه اندر مار حيران چون شود
خويشتن نشناخت مسکين آدمی از فزونی آمد و شد در کمی
خويشتن را آدمی ارزان فروخت بود اطلس خويش بر دلقی بدوخت
صد هزاران مار و کـُه حيران اوست او چرا حيران شده ست و مار دوست
مارگير آن اژدها را برگرفت سوی بغداد آمد از بهر شگفت
اژدهايی چون ستون خانه ای می کشيدش از پی دانگانه ای
کاژدهای مرده ای آورده ام در شکارش من جگرها خورده ام
او همی مرده گمان بردش وليک زنده بود و او نديدش نيک نيک
او ز سرماها و برف افسرده بود زنده بود و شکل مرده می نمود
عالم افسرده ست و نام او جماد جامد افسرده بود ای اوستاد
باش تا خورشيد حشر آيد عيان تا ببينی جنبش جسم جهان
تا به بغداد آمد آن هنگامه جو تا نهد هنگامه ای بر چارسو
بر لب شط مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد
مارگيری اژدها آورده است بوالعجب نادر شکاری کرده است
جمع آمد صد هزاران خام ريش صيد او گشته چو او از ابلهيش
منتظر ايشان و او هم منتظر تا که جمع آيند خلق منتشر
مردم هنگامه افزون تر شود کديه و توزيع نيکوتر رود
جمع آمد صد هزاران ژاژخا حلقه کرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نی زازدحام رفته در هم چون قيامت خاص و عام
چون همی حرّاقه جنبانيد او می کشيدند اهل هنگامه گلو
واژدها کز زمهرير افسرده بود زير صد گونه پلاس و پرده بود
بسته بودش با رسن های غليظ احتياطی کرده بودش آن حفيظ
در درنگ انتظار و اتفاق تافت بر آن مار خورشيد ِ عراق
آفتاب ِ گرمسيرش گرم کرد رفت از اعضای او اخلاط سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت اژدها بر خويش جنبيدن گرفت
خلق را ازجنبش ِ آن مرده مار گشتشان آن يک تحيّر صدهزار
با تحيّر نعره ها انگيختند جملگان از جنبش اش بگريختند
می گسست او بند و زان بانگ بلند هر طرف می رفت چاقاچاق بند
بندها بگسست و بيرون شد ز زير اژدهايی زشت غران هم چو شير
در هزيمت بس خلايق کشته شد از فتاده کشتگان صد پشته شد
مار گير از ترس بر جا خشک گشت که چه آوردم من از کهسار و دشت
گرگ را بيدار کرد آن کورميش رفت نادان سوی عزرائيل خويش
اژدها يک لقمه کرد آن گيج را سهل باشد خون خوری حجـّاج را
خويش را بر استنی پيچيد و بست استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدرهاست او کی مرده است از غم و بی آلتی افسرده است
گر بيابد آلت فرعون او که به امر او همی رفت آب جو
آن گه او بنياد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند
کرمک است آن اژدها از دست ِ فقر پشـّه ای گردد ز جاه و مال صقر
اژدها را دار در برف ِ فراق هين مکش او را به خورشيد ِ عراق

The Frozen Snake
By Rumi
Mathnavi Ma'navi, Book III, v. 976
Translation: Reynold Alleyne Nicholson
A snake-catcher went to the mountains to catch a snake by his incantations.
Whether one be slow or quick, he that is a seeker will be finder. Always apply yourself with both hands to seeking, for search is an excellent guide on the way.
Though you be lame and limping and bent in figure and unmannerly, ever creep towards God and be in quest of Him.
Now by Speech, now by silence, and now by smelling, catch in every quarter the scent of the King.
Smell all the way from the part to the whole, O noble one; smell all the way from opposite to opposite, O wise one.
Assuredly wars bring peace; the snake-catcher sought the snake for the purpose of friendship. Man seeks a snake for his friend and cares for one that is without car for him (The snake, as the poet explains afterwards, is the sensual "self", which is man's worst enemy).
The snake-catcher found in the mountains a big snake in the days of snow. He espied there a huge dead serpent, at the aspect whereof his heart was filled with fear.
The snake-catcher catches snakes in order to astonish the people-oh, the foolishness of the people! Man is a mountain (Man, created in the image of God, resembles a mountain in the grandeur and might of his essential nature): how should he be led into temptation? How should a mountain be astonished by a snake? Wretched Man does not know himself: he has come from a high estate and fallen into lowlihood. Man has sold himself cheaply: he was satin; he has patched himself on to a tattered cloak. Hundreds of thousands of snakes and mountains are amazed at him: how, then, has he become amazed and in love with snake?
The snake-catcher took up the serpent and came to Baghdad in order to excite astonishment. For the sake of a paltry fee he carried along with him a serpent like the pillar of a house, saying: " I have brought a dead serpent: I have suffered agonies in hunting it".
He thought it was dead, but it was alive, and he had not inspected it very well. It was frozen by frosts and snow; it was living, though it presented the appearance of the dead. The world is "frozen", its name is "inanimate", yet inanimate only means "frozen", O master. Wait till the Sun of the resurrection shall rise, that thou mayst see the movement of the World's body!
At last the would-be showman arrived at Baghdad, to set up a public show at the cross-roads. The man set up a show on the bank of the Tigris, and a great hubbub arose in the city: "A snake catcher has brought a serpent; he has captured a marvelous rare beast". Myriads of simpletons assembled, who has become a prey to him as he to his folly. They were waiting to see the serpent, and he too waited for them to assemble. The greater the crowd, the better goes the begging and contributing of money. Myriads of idle babblers gathered round, forming a ring, sole against sole. Men took no heed of women: all were mingled in the throng, like nobles and common folk at the Resurrection.
When he began to lift the cloth covering the serpent, the people strained their necks, and saw that the serpent, which had been frozen by intense cold, lay underneath a hundred coarse woolen blankets and coverlets. He had bound it with thick ropes: the careful keeper had taken great precautions.
During the interval of expectation and coming together, the sun of Iraq shone upon the snake. The sun of the hot country warmed it: the cold humors went out of it limbs. It was dead and it revived: the astonished serpent began to uncoil itself.
By the stirring of the dead serpent the people's amazement was increased a hundred thousandfold. They fled, shrieking, while the cords binding the serpent went crack, crack one after another. It burst the bonds and glided out from beneath-a hideous dragon roaring like a lion.
Multitudes were killed in the rout: a hundred heaps were made of the fallen slain. The snake catcher stood paralysed with fear, crying, "What have I brought from the mountains and desert?".
The blind sheep awakened the wolf and unwittingly went to meet its Azrael. The serpent made one mouthful of that dolt: blood-drinking is easy for a vampire.
It wound itself on a pillar and crunched the bones of the devoured man.
The serpent is thy carnal soul: how is it dead? It is only frozen by grief and lack of means. If it obtains the means of Pharaoh, by whose command the Nile would flow, then it will begin to act like Pharaoh and waylay a hundred such as Moses and Aaron. That serpent, under stress of poverty, is a little worm; but a gnat is made a falcon by power and riches.
Keep the serpent in the snow of separation from its desires. Beware; do not carry it onto the sun of "Iraq"!

