نوروز امسال، به سلامتی آمد و زمستان رفت و از این حرف ها...؛ نوروز خوبی نبود البته؛ اصلا نوروز نبود؛ انگار کن که انگار نه انگار عید آمده. شاید چون در راستای ملی شدن همه چیزمان، نوروز را هم ملی اعلام کردند! وانگهی امسال برای نخستین بار خبری از ساز نوروزی شامیرزا نبود، سدای توپ هم نشنیدیم، طنز قضیه در حضور محمد اصفهانی و محمدرضا گلزار در انظار بود. خلاصه که نوروز بدی را آغاز کردیم و اگر نبود همراهی یک دوست قدیمی که مانند بنده سال نو را به رسمیت نمی شناخت و صبح عید را دوتایی با هم گذراندیم تا من تنها نباشم، شاید می گفتم لحظه ای که عید شد و عید من نیامد و سبزنا بو نمی داد و سرکه و سمنو زیر روکش شفاف خفه شده بودند...
به هر حال، از امروز صبح بنده عیدانه شدم! مبارکا مبارکا! عید بر عاشقان مبارک باد!
این هم عیدی من به شما دوستان خوبم که همیشه خلقیات کژ و مژ و جبین پرآژنگ بنده را تحمل کردید و خم به ابرو نیاوردید. یک لبخند بهاری در این هنگامه ابر آذاری زده، و یک سرود که می دانم برای همه ی شما خاطره انگیز است.
"بوی بهار" را، بر روی دو غزل از مولانا جلال الدین محمد بلخی، دکتر حسن ریاحی، آهنگساز برجسته و توانای کشورمان (سازنده ی سرود ملی کنونی جمهوری اسلامی ایران) در اواخر سال های دهه ی شست منتشر کرد. سدای به یاد ماندنی خواننده ی باریتون این سرود، یعنی زنده یاد سیامک علیقلی را به خاطر دارید؛ سدای آشنای دیگر سدای مهرداد کاظمی ست که با گروه کر هم آوایی می کند.