شبگیر
برای ادیبخوانساری و سِحر ِ سدایاش
مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب، چرایی گفت و خواب از سر گرفت.
مرغ، وایی کرد، پر بگشود و بست
راه ِ شب نشناخت، در ظلمت نشست.
*
من همان مرغام، به ظلمت باژگون
نغمهاش وای، آب خوردش جوی خون.
دانهاش در دام ِ تزویر ِ فلک
لانه بر گهوارهی جنبان ِ شک.
لانه میجنبد وز او ارکان ِ مرغ،
ژیغژیغاش میخراشد جان ِ مرغ.
ای خدا! گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاکدان؟
گر نه تن زندان ِ تردید آمدی
شب پر از فانوس ِ خورشید آمدی.
*
من همان مرغام که وای آواز ِ او
سوز ِ مأیوسان همه از ساز ِ او
او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،
گاه بالی میزند در قعر ِ آن
گاه وایی میکشد از سوز ِ جان.
خود اگر شب سرخوش از وایاش نبود
لاجرم این بند بر پایاش نبود.
وای اگر تابد به زندانبان ِ ریش
آفتاب ِ عشقی از محبوس ِ خویش!
*
من همان مرغام، نه افزونام نه کم.
قایقی سرگشته بر دریای غم:
گر امیدم پیش رانَد یک نفس
روح ِ دریایام کشانَد بازپس.
گر امیدم وانهد با خویشتن
مدفن ِ دریای بیپایان و، من!
ور به خود بازم نهد دریای پیر
گو بیا، امید! و پارویی بگیر!
خود نه از امید رَستم نی ز غم
وین میان خوش دستوپایی میزنم.
*
من همان مرغام که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت، در ظلمت نشست.
نهش غم ِ جان است و نهش پروای نام
میزند وایی به ظلمت، والسلام.
احمد شاملو
۱۳۳۸
