The Circuit of Love
در حلقه ی عشقAdd to Google' /

Erfan عرفان 's posts with tag: فلسفه

What are tags? You can give your posts a "tag", which is like a keyword. Tags help you find content which has something in common. You can assign as many tags as you wish to each post.
Musicبرق و بادDec 19, '07 5:42 AM
for everyone

برق و باد

موسیقی الکترونیک بر پایه ی موسیقی مازندران.



عباس کیارستمی در آغاز گزیده‌ی خویش از دیوان ِ حافظ، جمله‌ا‌ی از رمبو[1] را به عنوان بنیاد عقیدتی خود برای این گزینش چشم‌گیر بیان کرده است:

Il faut être absolument moderne[2]

من هنوز در برابر این گزاره ی انقلابی، بسیار مرتجعانه و مردد ایستاده ام و می پندارم:

Pourquoi faut-il être absolument moderne?[3]


 

این قطعه برگرفته از کارگان ساز لله-وا می‌باشد. سعی کرده‌ام فواصل، پویایی و احساس بکر ویژه‌ی موسیقی مازندران در این قطعه کماکان به گوش برسد. در عین حال، فضای کل اثر، گرچه مدرن نیست، اما با کارگان اصلی کاملاً متفاوت است. در حقیقت نمی‌دانم، هرگز دوست دارم که مدرن باشم یا نه... چیزی هست که به من می‌گوید مدرنیسم پوچ است و تبعات آن ویرانگر، در واقع بی‌این‌که دامن خود را کاملاً از گرد مدرنیسم پالوده‌باشم یا دلیلی منطقی در رد ِ این پدیده داشته‌باشم، آن‌قدر برای خودم و مخاطبم احترام قائلم که شجاعانه مدرنیستم را نپسندم و این را به زبان بیاورم.

در واقع ترجیح می‌دهم خود را یک سنت‌شکن ِ اصول‌گرا تلقی کنم. دو ویژگی‌ای که در عین تضاد ِ ظاهری، هردو در نظر ِ من لازم الکسب به نظر می‌رسد. گرچه برق و باد در برابر توفان دامن‌گیر موسیقی مدرن و پست مدرن، رقمی محسوب نمی شود، اما نباید فراموش کرد که راه جستن به اجتماع سهل و ممتنع ِ اضداد است که شاهکار خلق می‌کند. هرگاه به یکی از دو سوی این محور (یا محورهای چندگانه‌ی چندبعدی) نزدیک شویم، مرگ هنر و آغاز ابتذال فرا رسیده‌است. همواره باید در تعادل بود.

از دوستانی که در سایت مولتی‌پلای عضویت ندارند تقاضا می‌کنم برای شنیدن و دانلود این قطعه‌ی موسیقی از نام‌کاربری و گذرواژه‌ی زیر استفاده کنند:

User Name: mihmaan

Pass Word: manmihmaanam







[1] Jean Nicolas Arthur Rimbaud (pronounced /ˈræmboʊ/; or in French IPA: [aʁtyʁ ʁɛ̃ˈbo])

[2] باید مطلقا مدرن بود.

[3] چرا باید مطلقا مدرن بود؟

Mazani   

نی نوا،...

و مسئله ی تلفيق در موسيقی

ماه محرّم، هميشه برای من همراه بوده با عوالم معنوی و مينوی ويژه ای که به قول قديمی ها استخوان آدم را سبک می کند. روزهايی که به احترام محرّم، بی شنيدار موسيقی و رقص و سماع می گذرد (و الحق که سخت است!) و شب هايی که گريزان از تکايا و هيئت ها و دسته ها، شايد سری بزنم به تعزيه ای و اشکی که می آيد و دلی که می سوزد.

مانند اين ايام را، فقط و فقط در شب های قدر, آدمی احساس اتصال پيدا می کند. وگرنه ديگر ايام سال، من و مستی و وصف بی خبری.

اين ها، اگر جنبه های خوب و جذاب اين ماه باشند، جنبه ی بد آن، همانا بی سليقه گی هرچه تمام تر دولت و حکومت در سامان بخشيدن به امور عزاداری هاست. نوحه خوانی ها و مداحی ها هر سال زننده تر می شوند و فاصله شان، با اصل آهنگ های ترکی و عربی ای که چند سالی ست ماخذ ملوديک نوحه ها گشته اند کمتر.

خيل موسيقی های کش دار توليد شده در صدا و سيما را هم بايد به اين فهرست افزود. نمی دانم امسال باز آقايان سراج و اصفهانی و ... از خم رنگ رزی شان چه ره توشه ارمغانی اين کاروان عزا کرده اند، بناميزد يکی از يکی خوشگل تر! موسيقی های سفارشی، همان قدر که "مناسبتی" هستند، تاريخ مصرف (Exp. Dat.) شان، زود به سر می رسد و سفارش بعدی از پس آن.


اما، نی نوا، حکايت اش تومنی صنار با بقيه ی آثار فرق داشت. نمی دانم از کجا شنيدم که جايی از حسين عليزاده علت انتساب اين اثر را به واقعه ی عاشورا می پرسند و آقای عليزاده بی اعتنا پاسخ دادند: کاری بود برای ارکستر زهی و نی، اجرا شد، رفت.

سال ها پيش، در نوارخانه ی الزهرا، از متعلقات انجمن اسلامی دانشکده ی علوم دانشگاه تهران، نشسته بوديم و پس از استماع اين اثر با يکی از دوستان، متوجه علاقه ی شديد او به نی نوا شدم. علت را جويا شدم، گفت چند شب پيش، راديو آمريکا، گزارشی از نگارش و اجرای يک باله بر اساس نی نوا را پخش می کرد که گويا دختر پرزيدنت کلينتون هم در آن رقصيده! در دلم گفتم "زهی خوشی و سعادت"، "حـبــّذا بر چنين جاه و اقبال"!

بگذريم؛ غرض آن بود که نی نوا، سفارشی نبوده، و علت توفيق اش هم، نيست مگر خلوص حسين عليزاده در کارش. گيرم که عليزاده اصلا اين وری نيست (که نيست)، عظمت واقعه ی عاشورا و تاثيری که بر تک تک ما گذاشته چه می شود. روح حساس هنرمندان، سال هاست که از پی اين ماجرا می دود و گاهی يکی دو تايشان پر می گيرند و تمام.

يادم می آيد همان ايام که با انجمن اسلامی بروبيايی داشتيم، جلسات حافظ خوانی برگزار می کردم در دانشگاه و يکی از چيزهايی که رويش تاکيد می کردم، تصويرهای موثر و ماندگاری هستند که در ذهن ايرانی باقی مانده و هرجا بخواهد حرفی بزند پای آن ها را به ميان می کشد. نمونه اش، شعر حافظ است که آدم را ياد فرياد هل من ناصر می اندازد:

ياری اندر کس نمی بينيم ياران را چه شد

دوستی کي آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حيوان تيره گون شد خضر فرخ پی کجاست

خون چکيد از شاخ گل ابر بهاران را چه شد

مدت ها پيش، نقدی بر نی نوا نوشته بودم، و سوالاتی را در باب مسئله ی تلفيق و دورگه گيری از موسيقی سنتی با موسيقی مدرن انجام دادم. در طول اين مدت اين موضوع بيشتر و بيشتر دغدغه ی من گرديده و بيشتر و بيشتر به آن پرداخته ام؛ تا جايی که به اين نتيجه رسيدم جبهه گيری در پس سنت، همان قدر احمقانه است که جانبداری از مدرنيته. آن چه که مهم است و بايد برايش دل سوزاند و ...، خود هنر است، و بيان هنری، و زيبايی.

با تمام اين گفته ها، باز مايلم سوال قديمی خودم را تکرار کنم؛ سوالی که نه در باره ی اين اثر، که در باره ی مدرنيسم و تراديسيوناليسم است؛ و سوال اين است: کدام بهتر است؟ بهره گيری از استتيک سنتی اما با بيان مدرن (همين اثر، يا آثار گروه هايی غربی چونLesiem وEra )؛ بهره گيری از بيان سنتی اما با زيبايی شناسی غيرسنتی (نمونه ی خوبش آثار گروه سنتور نوازان –که در برخی جاها، بی شک برگرفته از آثار گروه Radiohead بود، و نمونه ی نه چندان خوبش، آثار اخير گروه شجريان ها و عليزاده و کلهر) و يا برگرفتن نشانه هايی سنتی (صدای سازها، آواز سنتی به همراه چه چه زدن جانکاه خوانندگان اوج خوان و جيغ کش و احيانا اشاراتی به موسيقی ايرانی، عربی، ترکی يا هندی!) اما با استتيک و بيان غربی (گروه های پرطرفداری چون Axiom of Choice).

البته پس از مدت ها که اين سوال را مطرح کرده ام، تا حدی به جواب خود هم رسيده ام و بهتر می بينم قبل از اين که بزرگی گوشم را بکشد که تند نرو کودک، خودم تذکر بدهم، مدرنيسم لزوما به معنای گذراز زيبايی شناسی شرقی نيست و در تقابل با آن قرار نمی گيرد. اما اکثريت قريب به اتفاق هنرمندان آن را اين گونه می شناسند و در مواجهه با مدرنيسم، سنت را مورد هدف قرار می دهند.

با يک نگاه پراگماتيک، و البته غيرموزه ای به هنر، هم می توان سنت ها را پاس داشت، چرا که حاوی رمزها، نشانه ها، اساطير، و زيبايی شناسی ما هستند.

01 - Prelude




Download
02 - Warbling




Download
03 - Tearing garments




Download
04 - Hiding




Download
05 - End




Download
06 - Dance




Download









Hussein Alizadeh was born in Tehran, Iran, in 1951. After graduating from the Music Conservatory, he entered the School of Music of the University of Tehran in 1975 where he received his bachelor's degree in composition and performance. During the same period he studied with various masters of Traditional Persian Music such as Houshang Zarif, Ali Akbar Shahnazi, NurAli Borumand, Mahmood Karimi, Abdollah Davami, Yousef Foroutan, and Saied Hormozi. From these masters he learned the Radif of Persian classical music.

Upon completion of his studies, he was awarded a position with the National Orchestra. He became the conductor and soloist of the Iranian National Orchestra of Radio and Television of Iran and began a solo career through which he has performed both in Iran and abroad. He established the Aref Ensemble and worked with the Shayda Ensemble, both dedicated to the promotion and advancement of Persian classical music. Alizadeh's first professional experience in Europe was his participation in the orchestra of the famous Bejart Ballet Company in performance of Gulistan, a ballet by Maurice Bejart. In the early 1980's, he further expanded his formal education by studying composition and musicology at the University of Berlin.

Alizadeh has performed extensively throughout the United States, Europe, and Asia and has appeared on many radio and television programs, including Radio France, RIAS in Berlin, WDR in Cologne, the BBC, KCRW in Los Angeles, and KPFA in Berkeley. Some of Alizadeh's most noted compositions are, The Nava Improvisations (1976), Riders of the Plains of Hope (1977), Hesar (1977), Revolt (1983) for harp, string orchestra, and percussion, NeyNava (1983), Dream (1986) for harp and flute, Torkaman (1986), Raz-O-Niaz (1986), and Song of Compassion (1991).

Many consider Alizadeh as one of the most important figures in contemporary Persian music. He has taught at the University of Tehran and the Tehran Music Conservatory. He has written and published a number of etudes for tar and has recorded the entire body of the Radif based on the interpretation of Mirza Abdullah.

About this work:
Ney-Nava, Has two meanings in the Persian language: the first one is "Song of Ney", that Nay or Ney, is a common wind instrument in the Arabo-turko-persian domain (middle east), that made by a type of bamboo. In fact Ney-Nava is composed for two Neys, and a string quartet.

Another meaning of Neynava, is the current name for the desert Nineveh (now in the Iraq), where martyrdom of Imam Hussein Ibn-e Ali (grand-son of Prophet Muhammad), and his apostles and sons, placed there. In the Persian Shiite culture, sons of prophet Muhammad are as holy as prophet himself, because they believe in heritage of divine light, from prophet, to his sons (as they did believe before the rise of Islam in the heritage of divine spirit among their kings). In fact in the Persian culture, Imam Hussein, is called the king that never ruled, and so is loved by Persians, specially because he as well as his father and brother and later sons, are killed by Arab dynasties, those ruled over Persia for many centuries, with their special Arabian racism (against holy rules of Islam).

Ney-Nava is composed in 6 parts:
1- Daramad (Overture): mainly based on the first "goosheh"s (=Melodies) of Dastgah-e Nava.
2- Naghmeh (Warbling): based on the rhythmic Goosheh of Dastgah-e Nava, the Naghmeh, this means warbling.
3- Jameh-Daran (tearing garments): is based on a very sad Goosheh, common in many Dastagahs of Persian system of Radif music, with cry like "Tahrir"s (Melismata or Yodel), that represent a Persian custom (specially among nomad tribes of Central Iran), that women, tear their clothes in mourning of their died (usually killed) relatives, husbands and sons.
4- Nahoft (hiding), based on the one the most difficult Gushes of Dastgah-e Nava, for singers, because of its high register, with a dominant on the 5th interval, relating to the dominant of Nava, itself.
5- Forood (End), is returning to the mode of Nava, from Nahoft, and represents the final part of the a-rhythmic classical song. Forood means Landing of the bird.
6- Raqs-e Sema' (Sufi Dance), is the final part, representing final rhythmic part of a classical improvisation, the Tasnif. In the Ney-Nava the beautiful final is a 10-beat piece with a special rhythm, not so usual in the Persian music (1-2-3, 1-2, 1-2, 1-2-3).

I want to ask you, something, about, not specially this work, but traditionalistic and modernistic approaches into the music. In the recent years, we heard many modern compositions, based on the traditional music. I want to know, what's better: saving original aesthetics of traditional art, but using a new expression (like this one, or works of some western groups such as Lesiem, Era,... amongst best known of them), or using the traditional expression, with new aesthetics (current traditional music, performing by masters like Shajarian, Alizadeh,...), or even, using only signs of tradition in the expression, yet with western aesthetics, and modern/postmodern expressions (many alternative groups: axiom of choice, ...). All of them are non-traditional forms using traditional bases, but I want to know, you prefer which one of them?







MusicThree Poems سه غزل Jan 6, '07 11:09 AM
for everyone





سه غزل بر اساس موسیقی آلفرد ژان-باتیست لومر



هدیه ای برای ساناز، بهترین دخترخاله ی دنیا



بارها گفته ام که غزل برای من، نیست جز نگارگری ای ایرانی و کمال گرایانه؛ غزل مانند آواز خنیاگران ایرانی ست، دیروزین و فرداجوی؛ من امروزم را در غزل نمی جویم.


و معشوق، یگانه دوست داشتنی بی مانند غزل های ایرانی، کیمیایی ست که تغزل کنان به جستجوی اش می رویم و اما نه به هرزه. امروزِ روز نه تنها مقایسه ی شعر نو –شعر روز- با غزل خبط است و خطا، که مقایسه ی معشوق آرمانی شهرآشوب با آدمکان رنگ رنگ نامرغوب، قیاس مع الفارغ.


اعتراف به دو جنبه ی شخصیت درونی من، یعنی شخصیت سنت گرا و کمال خواه از سویی و شخصیت پراگماتیک و جان دوست من از سوی دیگر، همه ی آن چیزی ست که برای اثبات راستی ام در بیان هنری ای این چنین "غزل گو" و "غزال گون" نیاز دارم. برای من هنوز معشوقی ست، که گرد از رخ نازنین اش باید به آزرم فشاند، که آن هم رخ خوب نازنینی بوده ست...


می دانم که ساناز، این غزل ها را دوست دارد و ستایش او برای من غرور آفرین است. هر سه غزل، به خصوص آخرین را که بارها به خاطر آن تشویق شده ام به ساناز دخترخاله ی کوچولویم تقدیم می کنم.



Three Poems, with Music by Alfred Jean-Baptiste Lemair, edited and performed by Manuchehr Sahbai (Mahur ins. M.CD-125)
Dedicated to My dear cousin Sanaz Qobadi




Alfred Jean-Baptiste Lemaire:


He was born on January 15, 1842, in Aire-sur-la-Lys (Pas-de-Calais), France. He was the fourth son of Francois Guillaume Lemaire, and Elise Cardon. After an education he left his hometown for Paris (1855) and began to study music at the Conservatoire. In 1863 Lemaire finished his courses in flute playing, solfege, harmony and counterpoint and was employed by the "ler regiment de voltigeurs de la Garde imperiale (Garde republicaine)".


In 1868 he was sent to Tehran. There he married Henritte Antoinette Anne Louise Pesce, daughter of Colonel Luigi Pesce, officer of education in the army in Iran. They had three sons and a daughter.


The first national Iranian anthem was composed by him and regularly performed in the formal occasions and ceremonies until the reign of Mohammad-Shah when it was replaced by another anthem, a composition by Gholamreza Minbashian.


Lemaire died on February 24, 1907 in Tehran.


Of his large output that is now totally in oblivion one can be mention the folowing compositions:


1.National Iranian Anthem. (During 1873-1909)


2. Dastagah-e Homayoun, Avaz and Tasnif, arranged for voice and piano.


3. Oriental Dance.


4. Twenty Popular Pieces from Iran (1872).


5. Fifteen Popular Pieces from Iran (1881).


6. Dance on Iranian Tunes (1881).


&. A collection titled as Iranian Avaz and Tasnif (1900).



Iranian Avaz and Tasnif (1900)


The piano arrangement were completed in 1900. Before Lemaire, numerous musicians had written articles and had composed pieces inspired by Iranian poetry and music. In many of these early musical examples there is hardly any connection to the reality of Persian music.


The Pieces presented here are reconstructed, edited and notated and at last, recorded in Switzerland in early 1990.


"The Sadly Sunset", is taken from "Introduction: Allegro, Andante" of Dastgah-e Tchahargah, part one.


"Delicate Rose", is taken from "Allegro, Andantino, Mouvement de Valse" of Dastgah-e Homayoun, part two.


"Do it!", is taken from "Pich daramad: Allegretto", from Dastgah-e Mahour.


Four other pieces also selected are: Introduction: mouvement de Valse; Avaz-e zangouleh: Andante; Reng: Allegro from Part two of Dastgah-e Tchahrgah; Tasnif: Allegretto; Avaz-e Maghloub: Andante; Tasnif-e mokhalef: Andante from Part three of Dastgah-e Tchahargah; Tasnif-e homayoun: Andante from Part one of Dastgah-e Homayoun; Tasnif: Andante, Vivace, Allegro, Vivace from Dastgah-e Mahur.




Poems:




***


The Sadly Sunset
based on
"Introduction: Allegro, Andante" of Dastgah-e Tchahargah, part one



دلم به فتنه ی دلدار فتنه انديش است


نعوذبالله ازين جور ها كه در پيش است


/delam be fetne ye deldar e fetne anndish ast. Na’uzo bellah azin jor ha ke dar pish ast/


Anxious, and confused from intrigue of my seditious sweetheart, I’m looking forward to treat her.



تو در خيال كه مارا چگونه آزاری


عجب كه فكر توانمند نزد درويش است


/to dar khial ke mara chegune azari. Adjab ke fekr e tavanmand nazd e darvish ast/


Thou thinkth, cause to suffer me,. Surprising! The wealthy think about the poor!



ز ترس هجر كه باد خزان خبر داده ست


نوای بلبل بيچاره پر زتشويش است


/ze tars e hedjr ke bad e khazan khabar dadast. Nava ye bolbol e bitchare por ze tashvish ast/


Anxious from separation, predicted by winds of fall, the poor Bulbul sings confusedly.



حديث حزن غم آلوده تر بخوان قمری


كه قلب پاره ام از غصه ريش در ريش است


/hadis e hozn gham aloode tar bekhan qomri. Ke qalb e pare am az ghosse rish dar rish ast/


Thou, bird of mourning, sing sadder, thy doleful groan, because my patient heart is ragged of love.



فغان كه نرگس مشتاق يار در چشمم


نگاه كرد، ولی محو طلعت خويش است


/foghan! Ke narges e moshtaq e yar dar tchashmam. Negah kard vali mahve tal’at e khish ast/


Alas! Amorous eyes of my honey, looked in my ones, but, as narcissus, they looked in and fall in love with themselves!



يكی ست حالت مفتون يوسف خوش خوی


چه در برابر دلبر چه دست بر نيش است


/yekist halat e maftoone yoosof e khoshkhooy. Tche dar barabar e delbar, tche dast bar nish ast/


Lover of such a handsome Joseph, is always the same,. Looking in his face or cutting her hands, she is drunk of his love!



ز جام باده ی خورشيد عشق نوش عرفان


دراين غروب غم آگين كه غصه ها بيش است


/ze jam e bade ye khorshid e eshq noosh erfan. Dar in ghoroob e gham agin ke ghosse ha bish ast/


Drink from the Sun of the love, thou, Erfan, In this red sadly sunset, which blues are out bursting.




***


Delicate Rose
based on
"Allegro, Andantino, Mouvement de Valse" of Dastgah-e Homayoun, part two



اين سيل غم كه خانه ز بنياد می برد


حاشا كه نقش روی تو از ياد می برد


/in seyl e gham ke khane ze bonyad mibarad. Hasha! Ke naqsh e roo ye to az yad mibarad/


Although this flood of sadness, will uproot my mansion, Never it can wipe your image from my mind.



آه از هوای عشق تو در سينه زينهار


روزی كه خاك هستيم اين باد مي برد


/Ah az hava ye eshqe to dar sine zinehar. Roozi ke khak e hastiam in bad mibarad/


Alas! Your love in my heart, in a day will blew dust of my entity.



فرهاد كی به خفتن شيرين توان رود


شيرين خيال خود بر ِ فرهاد می برد


/Farhad key be khoftan e shirin tavan ravad. Shirin khial e khod bar e farhad mibarad/


Farhad, how hi can go to sleep sweetly; when, he is in the delusion of Shirin?. Shirin, His Sweetheart, but, go to his dream.



جور آن چنان گذشت ز غايت كه جور نيست


سد آفرين كه شيوه ی بيداد می برد


/Jor an chonan gozasht ze ghayat ke jor nist. Sad Afarin! Ke shive ye bidad mibarad/


Oppression overlooked, in such a way, that isn’t oppression any more. Well done, she overthrows oppression!



خورشيد زير سايه ی زلف چو شام اوست


نازك گلی كه رونق شمشاد می برد


/khorshid zire saye ye zolf e cho sham e oust .nazok goli ke ronaq e shemshad mibarad/


Sunshine glows following her shadow of nightly ringlet. Delicate rose taller than cypress.



عكس خدا كه دانه و دام است روح را


سيمرغ ِ دل به خانه ی صياد می برد


/aks e khoda ke dane o dam ast rooh ra. Simorgh e del be khan ye sayyad mibarad/


Image of god, allure spirit, and snared the eagle of my heart into the the trap of sweetheart.



وه زين سخن كه رخنه بر آن دل نمی كند


وين تلخ گو چه تحفه به قناد می برد


/vah zin sokhan ke rekhne bar an del nemikonad. Vin talkh goo che tohfe be qannad mibarad/


Oh! My poems not seep through walls of your heart! And, this sad poet how can present his bitterns to the sweet confectioner.



عرفان چو عزم دوست به سرگشتگی توست


شاد آن كه عاشقش دل ناشاد می برد


/erfan cho azm e doost be sargashtegie tost. Shad anke asheqash del e nashad mibarad/


Erfan! She wants to see you bewildered! Good wishes, for whom, his lover is unhappy!



***


Do it!
based on
"Pich daramad: Allegretto" from Dastgah-e Mahour




دانم مرا تو بی سر و پر می کنی بکن


آهنگ جان و خون ِ جگر می کنی بکن



/danam mara to bi sar o par mikoni bokon. Ahang e djan o khoon e jegar mikoni bokon/


I know thou maketh me wounded, Do it!


I know thou intendth to kill me, Do it!



قلب مرا به تير ِ نظر خستی و شکست


آنک ز صيد ِ خسته حذر می کنی بکن


/qalb e mara be tir e nazar khasti o shekast. Anak ze seyd e khaste hazar mikoni bokon/


Thou galled my heart ergo it hurt. Now, thou leteth loose this wounded prey, Do it!



تو خويش عشق جمله ی جان های عالمی


ما را ز خويش ِ خويش بدر می کنی بکن


/to khish e eshq e jomle ye djanha ye alami. Mara ze khish e khish be dar mikoni bokon/


Th’art entity of love of all spirit of the cosmos; th’art freeing ourselves from ourselves, Do it!



کو آن ترانه ها که دلم برده ای به آن


پس اين همه برای که سر می کنی بکن


/koo an tarane ha ke delam bordeyi be an. Pas in hame bara ye ke sar mikoni bokon/


Where are those songs and lyres, thou preyed my heart with them. Thou singth for who, so? Do it!



من نرگسانه می نگرم در دو چشم تو


تو چشم من چو لاله ی تر می کنی بکن


/man nargesane minegaram dar do chashm e to. To chashm e man cho lale ye tar mikoni bokon/


I look at thy eyes, as Narcissus, thou maketh my eyes as tempered anemone. Do it!



من شاکرم ز جور تو و از هلاک من


هر لحظه ای تو حمد دگر می کنی بکن


/man shakeram ze djor e to o az helak e man. Har lahzeyi to hamd e degar mikoni bokon/


I’m glad to treat thou, and for my suffering you are happy all the time. Do it!



من آفتاب عالمم اکنون ز عشق تو


در پيش ِ آفتاب سحر می کنی بکن


/man aftab e alamam aknoon ze eshq e to. Dar pish e aftab sahar mikoni bokon/


I’m the sun of the world, shining by thy love. Th’art, ergo sun rising face to face to the sun. Do it!



دانم که عاشقی تو به عرفان و شعر او


پنهان تو شعر من چو ز بر می کنی بکن


/danam ke asheqi to be erfan o sher e ou. Penhan to sher e man cho ze bar mikoni bokon/


I know thou loveth Erfan and his poem.I know th’art learning by heart, my poems in secret! Do it!




















The Sadly Sunset: Introduction: Allegro, Andante   
Introduction: mouvement de Valse; Avaz-e zangouleh: Andante; Reng: Allegro   
Tasnif: Allegretto; Avaz-e Maghloub: Andante; Tasnif-e mokhalef: Andante   
Tasnif-e homayoun: Andante   
Delicate Rose: Allegro, Andantino, Mouvement de Valse   
Tasnif: Andante, Vivace, Allegro, Vivace   
07 Do it from Dastgah-e Mahur   

Link: http://www.pouyan.ws







گاهی دنبال یک چیزی می گردی – و البته گیر نمی آوری!- ولی به جایش یک چیز بهتری گیرت می آید. من دیروز به دنبال عکسی از حاتم عسگری بودم، که اشتباهی به این وبلاگ برخوردم و تعجب هم کردم! کسی که حاتم عسگری را بشناسد جای تعجب هم دارد!



در حال حاضر به دلیل اشتغال به وظیفه ی خرزنی (مطالعه ی جسته گریخته ی فیزیولوژی اعصاب برای امتحان پایان ترم!) حال ندارم نقد های آب دار بنویسم. به طور خلاصه می توانم بگویم بنده به شدت از مطالعه ی وب لاگ راز خرکیف شدم. (در حال حاضر به دلیل همان خرزدن کذایی، تمامی شئون زندگی بنده با واژه ی خر=بزرگوار آمیخته شده است).



صاحب این وبلاگ، ضمنا عکاس خوبی هم هست و به نظر می رسد موسیقی و فلسفه را هم "خوب" می شناسد. برای استحضار، دو نمونه را مثال می زنم:



سه شنبه 3 دی 1381



نورعلی خان برومند و شاگردانش


هو


هادی فرزانه و محمد رسایی ]=رثایی[ (پسر ضید ضیاء، ضیاء الذاکرین –استاد حاتم عسگری و بنان ]و پدر بانو افسانه رثایی[) گویا روزی در خدمت نورعلی برومند بوده اند. محمد رسایی آوازی می خواند و می رود. فرزانه، به نورعلی خان می گوید: "این چیز خاصی بلد نبود... یعنی پدرش هم همین طور بوده؟" نورعلی خان، بی مقدمه می گوید: "خیلی احمقی!" فرزانه پاسخ می دهد: "برای چی استاد؟"، برومند می گوید: "برای این که خیلی بی شعوری!"...




-1
نورعلی خان برومند را خیلی دوست دارم. در پرورش شاگرد - مخصوصاً - خیلی سختگیر بوده. (ماجرایی که با شاگردش گلپایگانی - بعدها: گلپا- داشته، نشان از درایت و بینشش دارد؛ آینده ی شاگرد را میدیده که او را طرد کرد و گفت: دیگر شاگرد من نیستی؛ جایی هم نگو که شاگرد من بوده ای!)
2
- هادی فرزانه هم البته شخصیت جالبی بوده برای خودش... خاطره‌ای از او را استاد کمالیان (سازنده ی ساز) تعریف کرده که در کتابی که جدیداً چاپ شده (گفته ها و ناگفته ها) تعریف کرده... یک بار دیگر خود کمالیان و سلیمان خان امیرقاسمی و برومند و هوشنگ ابتهاج حالش را گرفته‌اند...
-3
سلیمان خان امیرقاسمی هم البته خیلی دوست داشتنی بوده؛ آنطور که از عکسهایش معلوم است... آنطور که فحش میداده!
-4
محمد رسایی هم البته برای خودش داستانها دارد با قمرالملوک وزیری...
-5
نمیدانم؛ با اینکه کلی دلیل برای مخالفت با آموزش افلاطونی دارم، اما یکجوری به آن احساس تعلق خاطر میکنم... شاید واقعاً ما داخل غار افلاطونی هستیم و تنها معلم بیرون غار را میبیند...
-6
ارتباطی بین جمله‌های بالا وجود دارد؟



چند توضیح: متن بالا را مجبور شدم از نو تایپ کنم چون قابل کپی کردن نبود. اون قسمت های سبز رنگ افاضات بنده است. هرچند به دلیل وقتی که برای تایپ دوباره ی مطالب گذاشتم اعصابم خورد شده است، اما نکته ی جالبی که در همین متن دیده می شود "دودلی" نویسنده (پویان) در مورد بسیاری موارد است. او عظمت سید محمد رثایی را و نیز برومند و ... را درک کرده و خردی تفکر امروزی ها را (که هادی فرزانه نمونه ی بارز آن است)، ولی هنوز درگیر این است که آیا "آموزش افلاطونی" مناسب است یا نه. در نهایت به همان تردید ترادیدی می رسد: آیا ارتباطی بین جمله های بالا هست یا نه. این تردید، به زعم من بسیار مهم است، چرا که موجب مداقه در منطق می شود. نمونه اش برای خود من همین دیروز پیش آمد؛ با علی رفیع (یک نمونه از آدم های دوست داشتنی و قابل تحمل كه احتمالا مرا به سختي تحمل كرده!) قرار گذاشتیم که از دوسالانه ی نقاشی فرهنگستان هنر (موسسه ی صبا) دیدن کنیم. طبق معمول من بیشتر از کوپنم حرف زدم و البته علی با دقت سعی می کرد خود را علاقه مند به مطالب سدمن یک غاز من نشان دهد و از حق نگذریم بعضی جا ها خوش اش هم می آمد (مثلا یک بار گفت: "چند لحظه پیش می خواستم بگم عرفان خیلی حرف می زنی..." –اگر می گفت قول می دهم اول معذرت می خواست!- "...ولی با این حرف اخیرت..." –بحث را کشاندم به رابطه ی زیبایی شناسی و نوروبیولوژی- "...خوش حالم که نگفتم!") هرچند نهایتا گفت نکته ی جالبی را اشاره کردم ولی نمی تواند حرف مرا قبول کند. چون آن را دارای یک ارتباط منطقی ساختگی می دانست و نهایتا اشاره کرد که کجای بحث ایراد دارد: اطلاعات نوروبیولوژیک من "حقیقت" نداشتند، بلکه نتایج صرفا آماری بودند! این مداقه کردن در منطق بحث ها اتفاقی ست که کم تر با آن روبه رو می شویم و هروقت دیدیم کسی چنین سوال های پرسید باید آن سوال را با آب طلا نوشت و زد سر در مطلب!



برای حسن ختام عرایضم، (عجب مطلب ولنگ و وازی شد، خودمانیم!) دو عکس دیگر را (غیر از آن دو عکس بالای مطلب) پویان را دزدیدم که در این جا برای او تبلیغات کنم!




MusicنوستالژیNov 30, '06 12:06 PM
for everyone



Dream


In Memorial of Eqbal Azar


Voyage

سه قطعه موسیقی، که برای سه عکس از دوره ی قاجار انتخاب شده اند. هر سه قطعه موسیقی، با دیدگاهی مدرن که آهنگساز به شالوده ی فرهنگ ایرانی داشته ساخته شده اند. عکس ها نیز تلفیقی (ولو ناآگاهانه نسبت به مقوله ی "سنت" و "مدرنیته") از دو عنصر ایرانی و غربی در بر دارند. طنز تلخ حاکم بر فضای مشترک عکس ها و موسیقی ها مرا به این انتخاب واداشت.




قطعه ی رویا، اثر حسین علیزاده، یکی از آثار معدود او در حیطه ی موسیقی مدرن است. این اثر توسط ارکستر فیلارمونیک برلین به اجرا در آمده است. قطعه ی "گذار در نوا: خوش نویسی شماره ی پنج" اثر رضا والی ست، که برای گیتار دست ورزی شده (دارای پرده های اضافی برای فواصل کم تر از نیم پرده) تنظیم گردیده و توسط بانو لیلی افشار اجرا شده است. قطعه ی "به یاد اقبال آذر"
اثر محمدرضا درویشی ست، که در یادبود ابوالحسن اقبال آذر، تعزیه خوان، خواننده و شهردار شهیر تبریز تصنیف گردیده است. این اثر، به زعم من، بیشترین رابطه را با "سنت" دارد، چرا که تمام پیوند های معمول خود را با آن گسسته و در عوض، در "معنا" به آن نزدیک شده است.